روزگارِ آقای O - قسمت بیست و هفتم

نوامبر ۲۰۰۵

آقای O پیراهن سفیدی پوشیده که گردترش کرده. من دارم از آقای O فیلم می‌گیرم. آقای O گوشی را از دست‌ام می‌گیرد تا مثلن از پنجره به بیرون پرت کند. گوشی را از دست‌اش می‌قاپم. با خنده می‌گوید: زبان نفهم‌ای! دارم با تو حرف می‌زنم دختر. گوش کن!
می‌گویم: O! اینجا که نشسته‌ام مدام فکر می‌کنم بعد از من چه‌ کسی روی این صندلی می‌نشیند...
(می‌ترسم بگویم پیش از من چه کسی اینجا نشسته. می‌دانم که می‌گوید معامله می‌کنی!)
گردن‌ام را به یک‌سو کج می‌کنم و نگاه‌اش می‌کنم. O سرش را پایین می‌آورد و سکوت می‌کند.
می‌گویم: می‌دانم که دوباره می‌روی...
می‌گویم: این‌بار طاقت‌اش را ندارم...
می‌گویم: من به مویی  بندم O!
بغض تا بالای حلق‌ام می‌آید و قورت‌اش می‌دهم. O لبخند بزرگ و مهربان‌اش را روی صورت‌ام می‌پاشد و می‌گوید: همه چیز دارد خوب پیش می‌رود. طبق برنامه و منظم!
می‌گوید: هیچ کسی نمی‌تواند مانع شود!
می‌گوید: من به اصالت این عشق ایمان دارم...
می‌گوید: می‌دانم که خیلی اذیت شدی. اما این‌بار با دفعات قبلی تفاوت دارد...
(من اما می‌دانم که او حتا اجازه‌ی آمدن هم نداشته...)
می‌گوید: گمان می‌کنم معجزه شده!
می‌گوید: انگار حجاب‌ها از مقابل چشم‌ام کنار رفته...
می‌گوید: تازه دارم تو را می‌بینم... شبیه گذشته ها...
می‌گوید: دارم به‌ خاطر می‌آورم چرا عاشق‌ات بودم...

دم در وقتی پیاده‌ام می‌کند، دست‌اش را سمت‌ام دراز می‌کند. دست‌ام را پشت‌ام قایم می‌کنم. اخم می‌کند و می‌گوید: نامرد!
دلتنگ نگاه‌اش می‌کنم. می‌دانم این بار آخری است که او را می‌بینم!

  ادامه دارد...

 

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
نکته گو

سلام... چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج بیکران دارد

محمد روحاني (نجوا کاشانی)

سلام ، در بار گاه عشق شما بار یافتم دل را درین بهشت گرفتار یافتم با این که چهره های مجازی ندیدنیست شادم ازین که فرصت دیدار یافتم

مژگان

ای نقره ای لعنتی! بازم من دير رسيدم... با صدای نقره ای تميز خودت يه چيز ديگه اس... اينجا نقطه پنالتيه... يه شوت ديگه فقط... حفره گرد و تو خالی می ره تو دروازه اش... راستی می گم همه خیلی وقته ساکت شدن دارن قصه رو می خونن. می دونستی؟ - همه اش تقصير اين فوتباله به خدا!

ساده

سلام عزيزم ميشه بيشتر با هم اشنا شيم؟

لی لا - آبی آسمانی

هميشه ميگوئيم اين بار آخر است... چند بار اُ رفت و برگشت؟ چند بار ... هميشه اين بار آخرها که آرام بشويم، که دوباره سایه ی دلتنگيمان بزرگ شود، دوباره خاطره هامان راه بيفتد توی خيابانها و توی کابوسهامان... دوباره دلمان بازگشت ميخواهد... اين دوباره ها بخش اعظمی از زندگی ما شده اند...

لی لا - آبی آسمانی

خودت بیا ماچشان کن :) بچه داريم اما نه از نوع آدمش :) hony، دختر کوچولوی سياهمان است که تازه همين هفته ی پيش وقت شوهرش شده بود. فعلن توی ماه عسل است شوهرش جنتلمن سفیدی از نوع پودل است. من که ازش خوشم آمده او هم زود به بستگان خانومش عادت کرد حالا هر دوشان وقتی میبیننمان پارس های دوستانه ای میکنند و از سر و کولمان بالا می روند. سامي، پسر باهوش و مغرورمان است که در مرز دو سالگی بیشتر از 65 6 کلمه یاد گرفته، اما بعضی وقتها که جیغهای بلند میکشد مرا عصبانی میکند پرهاش طوسی و دم قرمز رنگی دارد ، نانسی، دختر کوچولوی آرامیست که فقط میخورد و ویغ ویغ میکند، با آن دندانهای بلند خرگوشی و سر موشی اش :) یک مجموعه ی کوچک ماهی های گیاه خوار هم هستند که خیلی توی وادی ما نیستند ما فقط مراقبیم هم را نخورند. حالا دوست داری کدامشان را ماچ کنی؟ :)

آران ـز

چه قدر شما قشنگ می نويسيد کتاب داريد؟؟؟؟؟واقعا اين که می گويند زنها داستان نويس های بهتری از مردان هستند حقيقت دارد؛جدا راسته.موفق باشيد.