مامان‌بزرگ مادربزرگ‌ام نبود. در حقیقت مادربزرگ مادرم بود.  همسر دوم جد پدری مادرم. عصرها می‌نشست روی ایوان خانه‌ی پدری و سیگار اشنو می‌کشید. دایی کوچیکه گاهی از غفلت پیرزن استفاده می‌کرد و سیگارها را با گوگرد کبریت پرمی‌کرد. بعد همین‌که کبریت می‌کشید دادش به هوا می‌رفت و دایی را حسابی نفرین می‌کرد. بچه‌های فامیل غیر از دایی کوچیکه که ۱۲ سالی از من بزرگ‌تر بود مثل سگ از این پیرزن لاغراندام موقرمز حساب می‌بردند. عصرهای جمعه زن میانسال ِ درب و داغانی می‌آمد و ارباب زن را که حالا فقط یکی دو تا از همسایه‌های قدیمی به این اسم صدایش می‌زدند، حمام می‌کرد و موهای سر و انگشت‌های دست و پایش را حنا می‌بست. موهاش را شانه می‌کرد، رخت و لباس‌ها و ملحفه‌هاش را می‌شست و برای شام شب‌اش کمی غذای سبک می‌پخت.
رنگی به سر و روی چروکیده و عبوس‌اش که می‌نشست،  چپق‌اش را راه می‌انداخت و به در چوبی حیاط خیره می‌شد. خیلی که سر کیف بود، روی یک سینی مسی ضرب می‌گرفت و با صدای گرفته‌اش ترانه‌های قدیمی محلی می‌خواند: چا بزن چاپالا بزن چاپالا صدا ندره کوره/ گیله‌مرده  گاز گلف/ لاکوک نیگا نوکونه کوره...
بعد یک‌هو میزد زیر آواز و برای پسر جوانمرگ‌اش گریه و زاری راه می‌انداخت و توی دستمال کثیف بزرگ‌اش فین می‌کرد.
آن‌طرف حیاط اتاق‌های خالجان بود. خالجان خاله‌ی پدربزرگ‌ام، یعنی خواهر مامان‌بزرگ بود. پیرزن لاغر اندام بلندبالایی که از وقتی در جوانی بیوه شده‌بود، در خانه‌ی خواهر تندخوی‌اش زندگی می‌کرد. برخلاف اتاق ِ کرت و کثیف و دودگرفته‌ی مامان‌بزرگ اتاق‌های خالجان سفید بود و از تمیزی برق می‌زد. هر هفته دستکش گیلان دست می‌کرد و توی یک سطل رنگ دوغاب گچ درست می‌کرد و به دقت دنبال لکه‌های دیوارها می‌گشت و هر لکه و نقطه‌ی غیرسفید را نابود می‌کرد و ماهی یک‌بار موهای نسبتن بلندش را با رنگ موی پلت مشکی رنگ می‌کرد. من عاشق این پیرزن مهربان بودم که همیشه کلی خاطره‌های غیرتکراری از گذشته‌ی این خانه‌ و آدم‌های ساکن آن توی گنجینه‌ی سینه‌ی مهربان‌اش برای گفتن داشت.
با‌غچه‌ای باریک و دراز  از این سر تا آن‌سر حیاط کشیده‌ شده‌بود. درخت انارترش و آلوچه، درخت‌چه‌ی گیلاس و ماگنولیا، درخت انجیر سه وقته و بوته‌های رنگی رز و محمدی، گل‌های وحشی ریز زرد و سورمه‌ای و دیوار کاهگلی کوتاهی که با برگ‌های تاک همسایه مستور شده‌بود. تابستان‌ها سر تاب کوچکی که به شاخه‌های انار و آلوچه بسته شده‌بود با مریم دختر مصروع و خل و چل منوچهرعمو دعوایمان می‌شد...
پنج ساله بودم که مامان‌بزرگ صبح یک روز زمستانی مرد. صندوق بزرگ فلزی و چراغ‌های عروسی‌اش قسمت رفتگر محله شد. رختخواب و لباس و پارچه‌ها و ظرف‌ها را زن کارگر یک عصر جمعه برد و صورت ترسناک جسدش ماه‌ها کابوس خواب‌های کودکی‌ام شد. سرخک گرفتم و  توی تب سوختم و  بعد از آن مامانی، مادربزرگ من و عروس مامان‌بزرگ، اجازه رفتن به حیاط مامان‌بزرگ را به من ‌نداد. دری که از حیاط مامانی به حیاط خانه‌ی مادربزرگ راه داشت برای همیشه از این طرف قفل خورد. برای اینکه مامان‌بزرگ دیکتاتور مرده‌بود و مامانی دیگر دوست نداشت کسی بی‌اجازه به قلمرو کوچک‌اش پا بگذارد. مریم ِ منوچهرعمو می‌آمد پشت در و آهسته صدا می‌زد و تقریبن بیشتر وقت‌ها اجازه باز کردن در صادر نمیشد.
سال‌ها بعد خالجان عزیزم که همیشه توی اتاق سفیدش و گوشه‌ی پستوش پسته‌ی بوداده با نمک و آبلیمو داشت، و دست‌های لاغر و استخوانی‌اش بوی خاک باران خورده و عطر می‌داد، و من شیفته‌ی خال قهوه‌ای برگی شکل روی گردن و دندان‌های طلایی‌اش بودم خیلی آرام و معطر توی خانه‌ی دختر کوچک‌اش گیتی‌خانوم، چشم‌های نجیب‌اش را برای همیشه بست.
درخت‌ها و بوته‌ها را منوچهرعمو از ریشه در آورد. چاه را خشک‌ کرد و جای دیوار کاهگلی، دیوار سیمانی بلند کشید. در چوبی کوبه‌دار و آجرهای سرخ اطراف‌اش را کند و جایش دروازه‌ی آهنی بزرگ گذاشت که داماد کوچک‌ سرخانه‌اش یعنی شوهر مریم ماشین لکنته‌اش را توی حیاط بیاورد و سرتاسر حیاط را یک‌دست و بی‌هیچ نقطه‌ی سبزی، خاکستری کرد. . .

 

پی‌نوشت:
از کودکی خاطره‌ها و بوها و رنگ‌های زیادی برام مانده. خیلی از آدم‌ها و مکان‌ها دیگر جز خاطر من وجود خارجی ندارند. من شیفته‌ی بسیاری از آدم‌های کودکی‌ام هستم و به همان اندازه از به‌خاطر آوردن بسیاری از خاطره‌های کودکی‌ام وحشت دارم. دل‌ام برای خالجان مادرم که تا لحظه‌ی آخر منتظرم بود و سراغ‌ام را از بقیه می‌گرفت تنگ شده. دل‌ام نمی‌خواست محتضر ببینم‌اش. او شاه‌بانوی کودکی من بود. طاقت نداشتم مرگ را توی چشم‌های مهربان‌اش ببینم. . .




 

/ 21 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

هراس کودکی را در جسارتهای این روزهایمان چه بی تابم. خاطره ها دلتنگم می کنند و کودکی نگرانم. تو می دانی نگران چه! عطر کاهگل و بوی خاک، سوقات این روزهای باد و باران است و خاطره های تو یادآور کودکی فراموش شده ام.

پريا

خيلی خوب خاطره هایت را قصه کرده بودی گلم :)

نيروانا

قصدم نوشتن داستان نبود. گمان هم نمی‌کنم شکل و شمايل اين متن شبيه داستان شده باشد. همين‌طور آنلاين و بدون ويرايش...

ايلار

هرچه اسمش را بذاري فرقی که نمی کند. می شود غزلداستان... با همه ترس ها و دلهره هاش و قشنگی هاش به دل نشست. سخن که از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند راست است غالبا! روزهات خوش...

اهورا آگر

..کاش اين زمانه زیرو رو شود ..روی خوش به ما نشان نمی دهد..يک وجب زمين برای باغچه ،يک دريچه آسمان نمی دهد....کس در اين های هوی گرگ و ميش ...دل به هی هی شبان نمی دهد.........خواستم که با تو خداحافظی کنم...گريه ام ولی امان نمی دهد....(قيصر)

آدمک

سلام و عرض ارادت... احوالات شريف؟... خوبی؟ خوشی؟

سارا

اما من ديدم...

لی لا - آبی آسمانی

من هم از خاطراتم کودکيم سخت واهمه دارم نه برای آدم‌هاش که اغلب خوب‌بودند برای آنکه آن‌ها نمی‌فهميدند من چقدر می‌فهمم. من خيلی زود بزرگ شدم آنقدر که در ۷ سالگی عاشق شدم. اما هنوز مثل حالاها زودباورم که وقتی پس عمه‌ام می‌گفت آن اتاقک توی خانه‌ی همسايه روبروئی اصطبل اسب زرو ست باور می‌کردم. از کودکيم به خاطر شخصيت خودم بيزارم بوده‌ام و شرم دارم که بنويسم ازش حتی. اما تو نثرت هم، خاطره‌ات هم، خوشگل است مثل شعرت مثل داستانت مثل خودت - که من نديدم اما باور کردم حرف مژگان را - :) فاطمه من اما نمی‌خواستم بروم تا لحظه‌ی آخر آنقدر ترسيده بودم که می‌گفتم بهتر که نشود. شد اما و دلم جا ماند.

تورج بخشایشی

شیطان عصاره ی هوس و لج شد پای فرشته های خدا کج شد دستش ....................... با دوتا مطلب جدید بروزم و منتظر خوندن نظرات ارزشمندت

آنارشيست منفور

زير نوشته ها امضايی نديدم... فرقی هم نمی کند .مهم لذتی بود که ما برديم