در اشتیاقِ گلی که نچیده‌ام می‌لرزم. . .*

گاهی یک چیزِ کوچک، یک چیزِ خیلی کوچک، یک چیزِ خیلی خیلی کوچک، می‌تواند دست‌ات را بگیرد و پرت‌ات کند به خیلی دورترها. . .
وقتی با فشار، خودش را از قفسه‌ی سینه تا استخوانِ کنارِ حنجره‌ات بالا می‌کشد و از چشم‌هات سرریز می‌شود. . . سکوت می‌کنی. سکوتی تلخ و معنی‌دار. به احترامِ همه‌ی آنچه از سر گذراندی. همه‌ی آنچه دیگر از سرت افتاده. . .
این جور وقت‌هاست که زندگی ستمگرانه یادت می‌آورد، چقدر هنوز زورش زیادتر از زمان و فراموشی است. زیادتر از آنچه همه‌ی این روزها تا مغز ِ استخوان‌ات را نشانه گرفته برای سوختن. اینکه با همه‌ی ادعاهایت، با همه‌ی زمینی که خیال می‌کنی زیر پایت سفت است، مردِ فراموشی برای همیشه نیستی. . .
تو سنگ نیستی دختر. تو سنگ نمی‌شوی. . .

 

----------------------------
* : محمد شمس لنگرودی/ ۵٣ ترانه‌ی عاشقانه

 

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

در آوای خونین گرگ و میش... گلو را بایسته تر آن که زیبا ترین نامها را بگوید... باید تمرین کنم کم حرف بزنم... سکوت

پری کوچک غمگین...

فاطمه... آدم هایی را که خدا از سنگ نساخته هر کار هم کنند قابلیت سنگ شدن ندارند... میدانی... به ذات آدمی بر می گردد... راست می گویی... گاهی حتی یک چیز کوچک کوچک کوچک... حتی یک حرکت ظریف لب یا دست یک آدمی توی یک فیلم... حتی یک کلمه ی آشنا... آدم را می برد به دور دورها... به روزهای خوش رفت... نه ... نمی توانیم سنگ شویم... هیچ وقت... هر کار هم که کنیم... باز هم نمی توانیم... سرسبز باشی...

احسان پرسا

غم های مرده در دل ما زنده ساخت عشق گویی غم فراق تو روز قیامت است ..

نیما فرقه

سلام عزیز: ...سُر می خوری به سمت جهانی بزرگتر مــی بـلعــدت زمـــان بـه دهـــانـی بـزرگـتر تـابـیــن روزمـــرگـی آســان گـمــت کـننــد تــا لـِه شـــوی بــه پــای کســانی بــزرگـتر.... همه میدانند کجا بوده ام هستم خواهم رفت تنها تویی که هیچوقت... مثل همیشه منتظرتم بیشتراز همیشه... یا ح....ق

دون خولیو دو لا مارکی

فوت فوتک هام که فصلشون دیروقتیه گذشته...می رن... و من دنبالشون می دوم...و داد می زنم "صبر کنید...امسال دیگر می خواستم شما را به او هدیه کنم" او نیست...آن ها هم منتظر او یا من نمی مونن...می رن...

این دو ...!

من تولد دیگری را تجربه کردم آنگاه که تن و جانم شیفته ی انسان دیگری شدند... دوستی مجال کمی است...هرچند کوتاه...بیا !

این دو ...!

من تولد دیگری را تجربه کردم آنگاه که تن و جانم شیفته ی انسان دیگری شدند... دوستی مجال کمی است...هرچند کوتاه...بیا !

رامین ( کلاسور )

زیبا بود در کل من با نوشته های کوتاه حال می کنم با یه طرح به روزم خوشحال می شم بهم سر بزنی یا علی...