به استثنای این چهار پنج سال اخیر، همیشه روز اول فروردین سال را کنار پدر نو می‌کردیم. قاب عکس تازه و گل‌های تازه، سبزه و... حالا که فکر می‌کنم، چه عیدهای شادتری بودند آن سال‌ها. آن سال‌های بی‌خط و ساده و مهربان. آن سال‌های سخاوت‌مند که شاید به برکت وجود او، مهربانانه‌تر آغوش می‌گشودند. فراموش‌اش کردیم. گذاشتیم زیر آن سنگ سرد آهسته آهسته بپوسد. خواستیم پای هفت‌سین‌های رنگی، سال نو را به نحسی گورستان نیالاییم. ما شادی‌هایمان را توی دل‌مان تنهایی و بی او حبس کردیم و ذره‌ذره از درون پوسیدیم و پوک شدیم. شادی‌ها رفتند و سال‌ها سیاه‌تر از پی هم آمدند. ما دهان‌مان را مثل ماهی‌ها باز و بسته می‌کنیم و در این تُنگِ تَنگ، زندگی را به سختی نفس می‌کشیم...

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
آیدا

خدا رحمتشون کنه ... این پست و آهنگ وبلاگت آدم رو یاد غمی می اندازه که اگه هنوز نیامده دلیل این نیست که نخواهد آمد .. حتی فکرش هم پشت آدم را می لرزاند ...

اویس رضایی

سلام مامان خوبم.خسته نباشی.خواستم بگم شما که مارو تحویل نمیگیرین و سر نمیزنین.من همیشه میامو سر میزنم.بعد وبلاگ خودم اولین وبلاگی که سر میزنم وبلاگ شماست.سال نوتون مبارک.انشاالله سال خوبی داشته باشین.سال پربرکت... همیشه سلامت باشین و موفق. سربزنید گاهی خیلی خوشحال میشم.باعث افتخارمه.بازم ممنون. خوش باشید همیشه...[گل]

سید مهدی موسوی

جای پدرت خالی همه شهدایی که تو می دانی چگونه دوستشان دارم که تمام شب سال نوها با آنها هستم...

سید مهدی موسوی

اگر که مرگ از آن دست کارها بکند مرا به دردترین درد مبتلا بکند اگر که عشق بگیرد دو دست داغ مرا که بعد در وسط کوچه ای رها بکند نمی تواند هرگز، نمی تواند که... نمی تواند ما را ز هم جدا بکند نمی تواند... ... دارد احتمالا سال تازه ای می آید اما من غمگینم مثل بچه ای که عروسک هایش را دزدیده باشند مثل وقتی از خواب می پریدم و نبودی «انسان همیشه از طرفی می افتد که به آن تکیه کرده است» به زودی به سفری دراز خواهم رفت شاید این آخرین عیدی باشد که برای تبریک در وبلاگت کامنت کپی کردم شاید این آخرین عیدی باشد که عاشقانه شعرهایم را می خوانی نترس! قرار نیست بمیرم فقط سفری دراز خواهد بود تا روزی که جهان جای زیباتری برای زندگی باشد اما فعلا هستم! هنوز بارهایی روی دوشم است که باید زمین بگذارم هنوز زنده ام هرچند غمگین هرچند... عیدت مبارک!

مطهره

تمام سالهای بچگی را همان جایی سال را تحویل کردم که تو کردی...هنوز هم مادربزرگ پیرم لحظه سال تحویل را انجاست...هنوز هم همان جاست..دلم تنگ شده برای سایه پربرکت سرد... حالا خیلی دورم و مدتهاست که ندیدمشان... دلم برای شان تنگ شده... ممنون که مرا یاد خوبی های ان گذشته ها انداختی... اولین سالی نوی است که می خواهم اینقدر بلند تبریک اش را برای ات بفرستم.. برای بهترین بهترین ها را ارزو دارم... برکت ..شادی..سلامتی... سال هنوز از راه نرسیده ات مبارک مهربان من

رود راوی

توی یه فیلم که چند وقت پیش می دیدم یکی می گفت هر وقت مادرا بمیرن خیلی زوده.اما انگار این مسئله واسه ی همه اتفاق می افته یعنی هر کسی رو که ما دوسش داریم اگه بمیره بازم ناراحتیم!چون فکر می کنیم خیلی زود مرده.مرگ هم یک اتفاق در زندگی افراده.افسوس به خاطر گذشته ی ناقص خویش و نگرانی برای آینده ی نا معلوم هر دو یک نتیجه دارن:غافل شدن از حال ملموس متغیر!