یک عاشقانه‌ی آرام. . .

حالیا، بانوی من!
به آغاز سخن باز می‌گردم: یک روز عاقبت قلب‌ات را خواهم‌شکست. یک روز عاقبت. با آخرین کلام. با آخرین سفر.
اما آمرانه، ملتمسانه، از تو می‌خواهم که در آن روز، همه‌ی آنچه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته‌ام به خاطر بیاور. کلمه به کلمه، جمله به جمله. و نه به ظاهر، بَل در باطن نیز بر افسردگی خویشْ صادقانه غلبه کنی. . .
بگو آیا درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته‌ی خویش را توقع نداشته‌است؟
(چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم/ نادر ابراهیمی)


نادر ابراهیمی رفت. به آهستگی. همچون یک عاشقانه‌ی آرام، که به نرمی از لب عبور کند.
دوست‌اش می‌داشتم. از یک عاشقانه‌ی آرام تا مردی در تبعید ابدی. . . تمام قد!

 پی‌نوشت:
شرابِ هفت ساله‌ی من! از اوست که من به تو می‌گویم عزیزِ همیشه و هنوز!

 

/ 4 نظر / 28 بازدید
صراحی

به باد صبح که بیدار می کند چه نرم ، چه مهربان ، چه دوست . رجعتی باید هلیای من ! به شادمانی پرشکوه اشیا لباس های زمستانی ات را فراموش نکن!!!

یکتا

... و رفت ...

مطهره

وقتی خبر را شنیدم..نمی دانم چرا اما یاد تو افتادم..کلا این روزها خیلی بودی...خیلی زیاد.. خداوند نادر ابراهیمی را رحمت کند...