روزگارِ آقای O - قسمت نهم

 ژانویه ۲۰۰۵

به مجسمه‌های توی پارک اشاره می‌کنم. می‌گویم باید قول بدهی مجسمه‌ی تو را هم کنار این‌ها بگذارند. آقای O سرش را پایین می‌اندازد و آهسته می‌پرسد: چقدر به من امیدواری؟
می‌خندم: خیلی! خیلی زیاد!
توی چشم‌هایم نگاه می‌کند. شکلک در می‌آورم. می‌خندیم و از سرما می‌لرزیم. رنگ‌اش از سرما کبود شده. می‌گویم: برویم.
می‌گوید: نه! حالا یک کمی بمان.
چشم‌های براق‌اش خیس است. بغض گلویم را می‌فشارد. می‌گویم: چند ماه بیشتر نمانده. من هم دلم برایت تنگ می‌شود...
رویش را برمی‌گرداند...

  ادامه دارد...

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
سهیل قاسمی

تو همون نیروانایی؟ سلام ات کو پس؟ من هم همون سهیل قاسمی هستم. نمی دانستم می نویسی باز هم. نمی نوشتم من هم. و کجایی؟ هیـــــچ. هیـــــــــــــــــــــــچ خبری از تو ندارم. خبری از خودت بده. من حال ام خوب است.

لی لا - آبی آسمانی

ماجرای شما و آقای اُ مرا ياد خاطرات قديميم می اندازد که اگوست ۲۰۰۲ توی يک بلاگ ديگر می نوشتم ... حسهايت را می شناسم اما اعمالت برايم خيلی غريبه است ... چه آدم سخت گيری هستيد! دلم آدم برای اُ می سوزد :) روسری سرمه ای؟! نه من آن روز يک شال مشکی که توش آيينه کار شده بود پوشيده بودم. هوا سرد بود جليقه تنم بود و اصرار داشتم کتانی بپوشم. می خواستم اگر از آن جمع خوشم نيامد بتونم بی سر و صدا و فرز بروم بيرون ( فرار کنم )... من خجالتيم اما ديگران آن را بيشتر تکبر برداشت ميکنند... آن روز احتمالن شما را ديده ام اما تصويری ازتان ندارم کاش خودتان را معرفی ميکرديد. شايد حالا دوستتر بوديم.

afrodit

mese hamishe so fucking good be man sar bezan be ruze