روزگارِ آقای O - قسمت دوم

اکتبر ۲۰۰۴

از دور می‌بینم‌اش. با همان لبخند بزرگ. دور می‌زنم و سپربه‌سپر پشت سرش پارک می‌کنم. نمی‌دانم چکار کنم. احتمالن او هم!
بالاخره  پیاده می‌شود. شیشه را پایین می‌کشم.

- سلام
لبخند براق‌اش را روی صورت‌ام می‌پاشد.

- سلام نارنجی! بزرگ شدی!
می‌خندم. او هم بزرگ شده. یعنی گردتر!
می‌گویم ماشین را توی دانشکده پارک می‌کنم و برمی‌گردم.
باورم نمی‌شود خودش باشد. چقدر با صدایش، با کلمات‌اش تفاوت دارد. وقار نوشته‌هایش را ندارد. جوراب‌ام را بالاتر می‌کشم و بند بوت‌ام را محکم می‌کنم. آقای O هیجان‌زده است. دست‌های کوتاه‌اش را روی فرمان گذاشته و شرشر عرق می‌ریزد. زمان به سوال و جواب‌های مسخره می‌گذرد. تمام اشتیاق دیدن‌اش تمام شده. دل‌ام می‌خواهد فرار کنم. حس می‌کنم گیر افتاده‌ام. شاید او هم مثل من فکر می‌کند. گردن‌ام را کج می‌کنم و مستاصل نگاه‌اش می‌کنم. حواس‌اش به من نیست. از توی کیف‌اش سمفونی ۹ بتهوون را در می‌آورد و به من می‌دهد.

آقای O می‌گوید تو خیلی خوبی. خیلی روشن! می‌گوید حتا از ایده‌آل‌های من هم ایده‌آل‌تری...
با خودم فکر می‌کنم اینجا، توی ماشین این مرد چه می‌کنم؟!

  ادامه دارد...

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
مژده

زيبا می نويسی به من هم سر بزن

بانوی طلایی

سلام بانوی نقره ای من. بانوی نارنجی من. امروز کتابت را از غرفه ای در نمایشگاه خریدم و به چند دختری که داشتند بر و بر نگاهم می کردند پیشنهاد دادم که اگر یک کتاب شعر درست و حسابی از یکی از بهترین شاعره بانوهای معاصر می خواهند شک نکنند و کتابت را بخرند. آنها هم که دهانشان باز مانده بود خریدند! دارم روده بر می شوم از خواندن ماجرای تو وآقای او! فقط... فقط یک چیزی... من یک سوالی توی ذهنم هست که می دانم لازم نیست بنویسم و تو نانوشته می خوانی... جوابش را برایم بنویس... هرجا که خواستی بنویس... شماره ات را برایم ای میل می کنی بانوی نقره ای؟ یا به شماره من زنگ بزن... دلم برای صدات تنگ شده...

نکته گو

سلام... قسمت اول را چند بار خواندم قسمت دوم را هم. خیلی چیزها می خوام در باره این شخص اول داستان و ماجرایش با آقای o بدانم. داستان کشش خوبی داره و روان هم نوشته شده. البته من اینجور داستانهایی که راوی شخص اول داستانه دوست دارم. یه جورایی انگار حدیث نفسه. آنکه با خودش راجع به واقعه حرف می زنه.

يکتا

فاطمه ی من؟! ... ارديبهشت ... ۲۵ ... چرا؟! ... فاطمه فردا می رم مشهد ... دعا .. قول ...

رضا

نميدانم ولي خودم بارها برايم پيش آمده كه در كاري وارد شدم ولي نفهميدم اصلا چرا؟ و چگونه ست كه به اين كار پرداخته ام.گويا هدايت شده ام در ماجرايي وارد شوم بي انكه خود خواسته باشم...

مهرداد امين هراتی

سلام همه ما بارها پيش آمده که يک بازی يکطرفه را سعی کنيم دوطرفه بازی کنيم و عجيب تر اينکه بعد از گذشت زمان خودمان تنها پای بازی می شويم. بازی که غير شروعش کرده است. راستی تصوير کريه و غريبی است اما بسيار خودی

afrodit

چه دير فهميدم که سوی بودن تو به سمت چرخش شانه ام نخواهد بود اينو يادته نه؟ تو پرسه های شبانه...