روزها و شب‌هایی هست که خودت را می‌بندی به کار و کار و کار و کاپوچینوهای بزرگ و سرد لیوانی و خواب و خواب و خواب و ناله‌ی مداوم موسیقی و درس و درس و درس. تا فقط یادت برود که یک بغض تلخ ِ لعنتی روزهاست که گوشه کرده آن گوشه‌ی گلوگاه‌ات و تو قورت می‌دهی سوزن سوزن همه‌ی حرف‌هایی که توی گلویت گیر کرده و نباید بشکند یا خودت بشکنی در روزهایی که باید ثمره‌ی سه ماه خستگی‌ و تلاش‌ات را ببینی. و ...
من روزهاست با زندگی عشق‌بازی می‌کنم اما شهوت مرگ دست از سرم بر نمی‌دارد.
خسته‌ام. زیاد.
معلوم است. نه؟

پی‌نوشت:
آرزوهایت بلند بود،
دست‌های من کوتاه.
تو نردبان خواسته بودی،
من صندلی بودم.
با این همه
فراموش ام مکن
وقتی که بر صندلی ِ فرسوده‌ات نشسته‌ای
و به ماه فکر می‌کنی...         (حافظ موسوی)

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
مزدک

توصيه ای برادرانه : بسا کسان که به روزگار تو آرزومند اند. خواهر جان کارشناسی ارشد خواندن سخت است ديگر راهت را انتخاب کرده ای. شهوت مرگ چرا؟ اگر جای من بودی چه می کردی ؟ ۹ ماه بيکارم و خانه داری ياد می گيرم؟ اما هنوز شهوت زندگی آن قدر زياد است که به هيچ چيز فکر نکنم. مدتی است از وبلاگت بوی غم می آيد از کوچه های غبار آلودت بزن بيرون.

راما

مثل هميشه... احساست رو با ساده ترين واژه ها وعميق منتقل کردی . يه حس مشترک که اميدوارم روزی...هيچ...ديگه از امیدواربودن هم خستم اين روزها رو اوردم به هر چه پيش آید. مثل سوار شدن روی باد شايد اين يکنواختی پايانی داشته باشه...بازم که شد اميدواری:-؟

لی‌لا - آبی‌آسمانی

يکی می‌گفت: اين يه اسم داره، اينکه درست يه زمان دو نفر يه سوژه به ذهنشون برسه و بنويسن تو ادبيات يه اسمی داره. تو می‌دونی اون اسمش چيه؟ يادمه تو يه فاصله زمانی من و تو اينطوری می‌شديم...

مريم م

هه !! ارشد .. کاش می شد اين ارشد لعنتی که به گمانم يک کروشه بودبرایم، فقط اندکی از شهوت مرگ ام کم می کرد! رشته ی خوب .. ارشد خواندن .. کار بي نظير . هيچ يک نمی تواند و نمی خواهی که بتواند جايگزين تلخی دردی شود که مثل سرطان ريشه می دواند و مثل مرگ نزديک است!

يکتا

سلام. آره معلومه فاطمه ... اما نذار درونت ريشه بزنه ... قول بده فاطمه؟ ... هنوز هم شيطنت بهت می آد دختر ... با اينکه خيلی بزرگ شدی .. خيلی بزرگ تر از اون دخترک چادری ...

رامين.ر

پسر دايی داشتم که هجده سالش بود پيوند مغز و استخوان کرده بود و تو بيمارستان بستری بود، همه می دونستيم رفتنيه آخر دست هم از دنيا رفت.همه بش تلفن می کردن و احوالپرسی-الا من. به مامانم گفته بود چرا رامین سراغی ازم نمی گیره؟ زنگ می زدم چی می گفتم؟ "پسر دایی عزیزم شما به دلایلی نامعلوم در بستر بیماری هستید و درد می کشید معذلک این حقیر از پشت تلفن اکیدا به شما توصیه می کند این کار را نکنید!" نه، گوشی را که بر می داشت با صدای لرزان آنقدر مزخرف می گفتم که مطمئن هستم فهمیده بود که حتما اوضاعش خیلی وخیمه که پسر عمه جان اش مجبور شده اینطور ناشیانه ازش دلجویی کنه. جایی می خواندم گئورگ بوخنر سه روز قبل از مرگش در بستر بیماری می گفته: درد خیلی زیاد نداریم،دردمان خیلی هم کم است، چون از درد است که به خدا می رسیم. ما مرده ایم،غباریم، خاکستریم.چرا باید شکایت کنیم؟ (تا همین جا هم بی فرهنگی من حسابی محرز شده به جای کامنت خاطره می نویسم آنهم چند خط! در عوض دلجویی هم... بگذریم، مرگ را هم به خاطر زندگی ست که اینقدر جدی گرفتیم.) به هر حال امیدوارم فردا روز خوبی داشته باشی. شب بخیر.

ميلاد

بله فاطمه .... معلومه ... خيلی زياد ... ولی بعضی وقتا ، به قول سهراب ، لحظه هایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج ... کاش این لحظه ها پیدا می شدن ... من که امیدوارم یکیشو پیدا کنم ،

علی شيروی

هميشه بعد از سه ماه ... وختی بايد نتيجه ی همه چيزو ببينی...

ااا

سلام... من از ارشدم هم دفاع کردم وتمومش کردم... هر چند خيلی راه مطمئنی نيست ولی خب ذهنتو مشغول ميکنه...