۱) از این جاده‌ها. از این آمدن و رفتن‌ها. زندگی‌م شده رفت و برگشت در مسیری محصور. مثل آونگ ساده‌ی آزمایشگاه فیزیک۱. با گشتاوری مساوی در رفت و برگشت‌ام. دور ِ باطلی ناتمام. نه تنها رشت تا تهران و برگشت. مدت‌هاست در زندان خودم تاب می‌خورم...
۲) من ایمان ِ درست و حسابی ندارم. همین که کم می‌آورم دهان‌ام به کفر باز می‌شود. همین است که هیچ وقت زنجیر ِ محکمی نداشتم. دل‌ام زنجیر و طناب نمی‌خواهد. دل‌ام دست‌های شافع نمی‌خواهد. دل‌ام دست‌های خود ِ خدا را می‌خواهد. بزرگ. وسیع. نرم. شِکرخوری ِ اضافه می‌کنم. می‌دانم...
۲-۱)  حس می‌کنم دارم کش می‌آیم. بالاتر از مدول الاستیسیته‌ام. مانده‌ام کی و کجا وا می‌روم و بوم!
۳) خدای خوب من. قرار بود هر وقت صدات کردم خانه مشکی‌ات را بیاوری در اتاق کوچک ِ من. یادم رفت نشانی جدیدم را بدهم. قبول! اما تو که دیدی اتاق ِ قبلی بی‌صاحب مانده، همین طور راه‌ات را کشیدی و رفتی؟ نگفتی لااقل از کسی سراغ بگیری؟
۴) می‌گفت تو زیاد تقلا می‌کنی. رام ِ زندگی نیستی. می‌خواهی با اتفاق‌های زندگی‌ات بجنگی. می‌گفت بخش بزرگ زندگی دست ِ ما نیست. نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم همه چیز مطابق میل و برنامه‌هایمان پیش برود. اما تو سرکشی. برای همین هم از همه بیشتر لطمه می‌خوری. دست و پا می‌زنی و فرو می‌روی. گاهی باید چشم‌هایت را ببندی و بگذاری زندگی همین‌طور که درگذر است تو را همراه خودش ببرد. می‌گفت غریق‌ها اگر وقت غرق شدن تقلا نکنند و دست و پا نزنند، اگر خودشان را به طبیعت ِ دریا و موج بسپارند سالم به ساحل می‌رسند. می‌گفت تقلایشان می کشدشان پایین و غرق می‌شوند. می‌گفت به زندگی اعتماد کن. غرق نشو. عمیق نشو. به چرایی هر موضوع ساده فکر نکن. می‌گفت... من اما نمی‌توانم مثل بز سرم را بیاورم پایین و ته همه چیز را به قسمت و تقدیر و مصلحت حواله بدهم. درست است که این تیغ ِ لعنتی زیادی تیز است اما تیزترین تیغ های دنیا هم بالاخره کند می‌شوند. هرچقدر هم که دوباره تیزشان کنند یکروز عمرشان تمام می‌شود. من ضربه های این تیغ را می‌پذیرم. می‌دانم یکروز بالاخره کند می‌شود و از پا می‌افتد. مجروح شده‌ام. طاقت‌ام تمام شده. درد می‌کشم. اما یک‌روز بالاخره تمام می‌شود. حتا اگر آن روز آخرین روز زندگی‌ام باشد. من تسلیم جبر زندگی نمی‌شوم...
۵) انگار دراز کشیده‌ام کف ِ یک قایق ِ سوراخ. می‌دانم هر لحظه بیم ِ واژگونی و فرورفتن است. با این همه دراز کشیده‌ام و گذاشته‌ام جریان آب بتازاند برای خودش. شناگر قابلی نیستم. قطب‌نما و نقشه هم ندارم. فقط روی سگ دارم. و پوست ِ کرگدن!

پی‌نوشت ۱:
شبیه ِ یک درخت ِلخت. خشک و مجروح. توی باد. با بک گراند ِ یک بیابان ِ بی‌آب و علف. روح‌ام را می‌گویم. عریان. بی‌پناه. ترس‌خورده. تنها. ترسیده.
پی‌نوشت ۲:
پل‌ها و جاده‌ها را
از ياد برده‌ام
اين كه به جايی بروم
دره‌ای را پشت سر بگذارم
و پاييز
از پاهايم بالا آمده و به قلب‌ام رسيده‌است
اگر بالی داری، بگشا
تو در من خواهی پوسيد... (رسول یونان)



/ 7 نظر / 10 بازدید
حباب

تو هم که رفتی تنها تر از همیشه شدم توی این خانه ی مادری نم ناک ... این روزها زیادی دلتنگ .شده ام مثل مادربزرگ ها و مادرهایی که با عکس بچه هاشان وقتی که دورند از هم سر می کنند . ... توی قاب آیینه ی اتاقم دوستی تکرار می کنم ... خاطره تکرار می کنم .

نيروانا

به حباب: من را ببخش عزيزک‌ام. خيلی گرفتارم اين هفته‌ها. دل‌ام خيلی لک زده برای دوتايی قدم زدن‌ها... برای پياده‌روهای ناتمام... برای همه‌ی آن روزهای بدی که فقط تو بودی... فقط تو بودی که می‌خواستم باشی... برای خانه‌ی آبی‌ات... من هم خيلی تنها و دل‌تنگ‌ام آن حوالی بی‌رنگ... زندگی هر کدام‌مان را پرت کرده يک طرف... باور کن يادت هستم... من را ببخش. دوست خوبی نبودم، نيستم برات...

آیینه

ديدن اينکه بلاگ رولينگ امروز از تازه شدن تو خبر می داد صبح شنبه خوبی برايم رقم زد اما خواندن تلخی اين روزهايت....... از دلتنگی و احوالپرسی آدمهايی مثل من دل آشوب می شوی بانو؟ راستی دليل تلخی اين روزهايت همان است که نوشته ای: خواندن‌ام نظم گرفته. زندگی ِ شلخته‌ام زمان بندی شده. حالا این گوشه‌ی تنها که هستم، شمال و جنوب و شرق و غرب‌ام را می‌شناسم حالا حالاها وقت ِ دیوانگی ندارم... شاعر که نمی تواند وقت ديوانگيش را محدود کند می تواند؟ فکر می کنم استحاله ی سخت بزرگ شدن و از مرحله دو زيست بودن به مرحله تک زيستی را داری سخت تجربه می کنی

حباب

نیروانا خانوم ... میدانم گرفتاری این روزهایت را خانوم مهندس .غر غر نکردم .گله هم که عمرا.کلا وصف حال این روزهام بود ... همینکه می گویی درس می خوانی خیلی خوشحالم برایت فاطمه جان . اینکه وقت دیوانگی نداری خبر خوبی است ... حالا حالا ها عاقل باش خانوم

نيروانا

دل‌ام برات تنگ شده ريحون‌ام. بايد ببينم‌ات. بايد. تو اولين فرصت ممکن. می‌دونم گله نکردی عزيز دل‌ام. خواهرکوچولوی نازم. خودم از اين که بی‌معرفت شده‌ام ناراحت‌ام :( دل‌ام يه ولگردی بارونی می‌خواد. از اون بارون‌های باشعور بی‌شرشر :)

فضه

اونامونو يک مجموعه داستان دارد به اسم قابيل. يا هابيل. نمی دانم همان قاتل. آخر اين مجموعه يک داستان است درباره يک قديس شهيد. درباب ايمان و اين حرفها آن داستان را بخوانيد...