تو نیستی
اما من برایت چای می‌ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچک‌ام.
دیگر چه فرق می‌کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می‌کنم. . .      (رسول یونان)

پی‌نوشت:
چشم‌هایم را می‌بندم. می‌آیی پشت پرده‌ی پلک‌هام. توی دل‌ام صدات می‌زنم. آهسته. بلند. آرام. کشیده. نرم. نام‌ات را مزه‌مزه می‌کنم. خیلی ساعت پهلو به پهلو می‌شوم. بالاخره خواب‌ام می‌برد. می‌آیی سرت را می‌گذاری اینجای پاهام. چشم‌هایت را می‌بندی. جرعه‌جرعه تو را سر می‌کشم. شراب ممنوع ِ من!

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
یکتا

مستی مدام ...

مطهره

خواندنت بهانه شده بانوی نیروانا... بهانه ام شده ای خانوم..

داوود ملك زاده

سلام و سال نو مبارك... [گل] اين روزها خانه‌ی ما در وسط ِ باغ و جنگلی‌ست . هر بار که اين عبور ِ خيابان و خسته‌گی خاموش می‌شود‌؛ يک سينه‌سرخ : «چَه چَ چَ چَه چَه چِِِيوه چِيوه» آن سوی پرده است. اين روزها خانه‌ی ما در وسط ِ باغ و جنگلی‌ست نه ، جنگل به سوی خانه‌ی ما کوچ کرده است.

داوود ملك زاده

شعر قشنگي بود. چه قدر كم‌صدا و كم‌رنگ شدين خانوم حق‌ورديان...!

محمد

به لیستی که گفتم سینمای اختصاصی شهرک هالیوود هم اضافه کن.

سلام عزیزم.انتخاب هات و نوشته هات و شعر هات همه دوست داشتنی اند.سال جدید را با نگاهی نو ببین .باشد که خوشی ها به دستبوس توآیند

رها

این گونه اشعار دیگه نخ نما شده خانم حق وردیان. وبلاگ شما رو از اولین پست آرشیو تا امروز خوندم. در ایران حداقل 7 میلیون نفر مثل شما هستند. افسوس چیزی رو درست نمی کنه. شما که مقصر نبودید. اونایی که باعث شدن باید ناراحت باشن.