روزگارِ آقای O - قسمت بیست و یکم

 اگوست ۲۰۰۵

آقای O دوباره ترک‌ام می‌کند. می‌خواهد یک‌بار دیگر انتخاب‌ام کند. از O می‌ترسم. از آن زن بیشتر...
O می‌رود و باز برمی‌گردد. این‌بار نقش پطرس فداکار را بازی می‌کند. حس می‌کنم می‌خواهد بی‌حساب شود. از تلاش احمقانه‌اش خنده‌ام می‌گیرد. O می‌خواهد با انجام پروژه‌هایم، از دست رفتن سلامت‌ام و همه‌ی رنج‌هایی که خودش و آن زن به من تحمیل کرده‌اند را جبران کند...
زنان خانواده‌ی مادری O از جنونی اجدادی رنج می‌برند. جنونی که از مادربزرگ به مادر و از مادر به دختر و همین‌طور الی آخر به زن‌های خانواده منتقل می‌شود. اما O این‌بار به‌جای خواهران‌اش صلیب این جنون اجدادی را به دوش می‌کشد!
خودم را رها کرده‌ام. چرا ادامه می‌دهم؟! نمی دانم!

  ادامه دارد...


پی نوشت۱:
امروز صبح پای پنجره ایستاده بودم و با تو که حرف می‌زدم هی باد می‌زد لای تارهای بی‌قرار تن‌ام. پرسیدی چطور چشم‌هایم را بستم. پرسیدی چطور این‌همه وقت هیچ نگفته‌ام. به هیچ‌کس... گفتم همین‌که حرمت کرده و نخواسته بفهم‌ام برایم کافی است. گفتی شهامت اقرار نداشته، هنوز هم ندارد! خواستم بگویم به تو امروز اما نگفتم. اشباع شده‌ام خانوم. یعنی چیزی برایم مهم نیست دیگر...
تاب می‌آورم بانو جان... آبرو داری می‌کنم... می‌دانم یک‌روز از آن‌سوی تپه ناگزیر باید پایین بروند. به عدل او که معتقدی؟ نه؟
او خواسته استتار کند و آبرو نریزد. من چرا بریزم. هان؟ او همه چیز را دیده... او شاهد همه‌ی شکستن‌های... او خواسته درپوش فاضلاب برداشته نشود. من هم نمی‌خواهم...
تاب آورده‌ام بانو. نه اینکه صبرم زیاد بوده یا... چاره‌ی دیگری نداشته‌ام ...
دارد صبوری‌ام را به امتحان می‌گذارد یعنی؟

پی‌نوشت۲:
امروز که خداحافظی ‌کردیم، سرکارم که برگشتم، وقتی کارگرها به آرامی تن دیوارها را گچ می‌زدند و سپید می‌کردند، داشتم  فکر می‌کردم یکی آن بالا هست که روی تن خاکی و کرت و کثیف ما را به نرمی روکش می‌کشد. یکی هست که می‌داند زیر لایه‌های سپید پیکرهایمان چه...

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
سارا

عالي بود. دقيقا يكي هست كه از لايه هاي سپيد ما خبر داره...!

طلايی

اما من هنوز هم می گم چه صبری داری... چه صبری داشتی... راستش را بگم دارم فکر می کنم من اين همه سال فاطمه را خوب نمی شناختم. انگار تازه دارم می شناسم روح بزرگت را با وجود کوچکی و کم سن و سالی و نازکی نارنجی ات... حرفهايت دربست قبول است . راست می گويی او خواسته که آبرو نريزد وگرنه تو را - فاطمه را - سر راهش قرار نمی داد که ديگری اگر بود... اگر ديگری بود... به خدا اگر ديگری بود... باور کن فاطمه... باور کن... روی ماهت را می بوسم که دختران زمين را روسفيد کرده ای. مراقب خودت باش نقره ای ِ خيلی قشنگ.

نکته گو

سلام... این روزها مثل مار دارم پُوست میندازم. خیلی حالم خرابه. داستان شما هم داره پر کشش پیش می ره. داستان یه زندگی و یه عشق! (این آهنگ وبلاگت داره منو تو این روز جمعه داره دیونه تر می کنه البته قشنگه ولی مثل مته ی دیلر! آدمو سوراخ می کنه) راستی! اون قضییه ی صلیب اجدادی جالب بود. من خیلی ها رو تو زندگیم می بینم که اینجور صلیب ها رو حمل می کنند ولی خودشون بی خبرند. (این پی نوشت شما هم که دیگه یه دینامیتِ حسابیه)

مريم شريفی

يعنی O حالا که ميدونه همه چيز رو فهميدی ميتونه پيش کسی سر بلند کنه؟؟؟؟بايد سر به بيابون بذاره...با اون همه ادعا...