بیان شوق چه حاجت. . .

برایت گفتم. سوختن هم برای خودش آداب دارد. دیده‌ای چطور با انبر، ذغال‌ها را زیر و رو می‌کنند تا همه جا خوب گُر بگیرد؟ دیده‌ای وقتِ زیر و رو کردن، چطور باد می‌زنند به تنِ سرخِ ذغال‌ها، که گداختگی‌ تا مغزِ استخوان‌شان برسد؟ 
حالا که سرِ سوزاندن داری، مرا به آدابِ گداختگی، تا مغزِ استخوان بسوزان. . .

سوزی است مرا در دل، دانی که چه سان سوزی
سوزی که وجود من بر باد دهد روزی.  .  .

/ 9 نظر / 13 بازدید
بهنامترین

برایم گفتی ... گفتی که دلت زیر و رو میخواهد .... اما تو با خود نگفتی این دلت را که پر اززخمهای کهنه و عمیق است من با کدامین جرعت بتابانم و این رو و آن رویش کنم؟؟؟؟ این دله زخم آلود تو فقط غصه خردن را من توتنم. همین. نیروانیم سلام

ღ♀ღ ايده ღ♀ღ

بسان رود که در نشیب دره، سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزه ای ز مرده نیست زنـــــــده بـاش

محمد امین

سلام استفاده کردم منتظر نقدت ارزشمندتون هستم[گل]اده

حامد

با نوشته های ات حس های خوبی به من دست می دهد... و آهنگ خانه ات ریتم زیبایی است برای عشق بازی های دل تنگی ... هماغوشی تنگ در برهنگی جان و تن... شنیدن آن جه بی خویش می کند بی خویشی مارا... خوب بمانی خانم نیروانا!

شاید... کسی باشم!!!

سلام فاطمه... نمی دانم روی حرف تو باکیه؟ ولی با هرکه هست، کلامت زیباست... ... روزی من نیز برای کیس می نوشتم...برای خدا مینوشتم... ولی دفترم سیاه و قلمم تمام شد... شنید و نکرد... دید و نداد... دفتر سیاهم را پاره کردم... اکنون با استخوانم بر صفحات دلم می نگارم هر آنچه که بر کاغذ نیاوردم... اکنون می بیند و می دهد و میشنود و انجام می دهد... یک توصیه... بر صفحات قلبت و از جانت و با مرکب اشک و با زبان عشق و در زمان سکوت و نیمه شبان بنویس هر آنچه نمی توانی...

مطهره

سلام فاطمه جان ام...کمی بد اقبالم خانم گویا...به کتاب فروشی بدر هم رسیدم..اما در دست تعمیر بود....

زن زمانه

حالا که سر سوزاندن داری مرا به آداب گداختگی تا مغز استخوان بسوزان............ نمی دونی چه صفایی کردم فاطمه جان!!!