چهارپاره‌ای برای بيقراری‌های من و ناممکنی‌های تو

يک.
فرار عقربه‌ها روی ۱۰ ‌
آتش‌بازی شبانه‌ام شروع می‌شود
يکی تو می‌چينی،
يکی من!
اين‌طوری که پيش می‌رويم،
ستاره‌ای در آسمان نمی‌ماند...

دو.
مثل تيری که از چله‌ی کمان رها کرده‌باشی،
اين روزها دنبال دل‌ام می‌دوم.
ايران ِ من را به توران ِ کدام درخت دوخته‌ای
که هرچه می‌دوم نمی‌رسم؟!

سه.
کوير در قامت ِ دريا
معنا می‌گيرد،
سنگ در بستر ِ رود...
روز‌هاست
کنار ِ صخره‌ات
شروع ِ چشمه را
به انتظار نشسته‌ام!

 چهار.
بگو به ماه نتابد
شب از گيسوان من پايين بيايد
درهای خانه را باز...
...گذاشته‌ام
تا به آفتاب قدم بگذارد!

 پی‌نوشت۱:
...و هميشه خاطرات ِ عاشقانه، از «نخستين روز، نخستين ساعت، نخستين لحظه، نخستين نگاه و نخستين کلمات آغاز می‌شود.» همان‌گونه که سياست از نخستين زندان، نخستين شلاق، و نخستين دشنام‌های يک بازپرس. عشق نَفْس ِ نخستين است، و درد: درد ِ جاری، نخستين ِ هميشه.
...خداوند ِ خدا، پيش از آن‌که انسان را بيافريند، عشق را آفريد. چرا که می‌دانست انسان بدون ِ عشق، درد ِ روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون ِ درد ِ روح، بخشی از خداوند ِ خدا را در خويشتن ِ خويشْ نخواهد داشت... (نادر ابراهيمی- يک عاشقانه‌ی  آرام)

پی‌نوشت ۲:
آيا شاعران
از رحِم ِ رنج زاييده می‌شوند،
يا تنها اين من‌ام
که در چشمان‌ام تاريخ ِ گريه را خلاصه می‌کنم؟!   (نزار قبانی)

پی‌نوشت آخر:
و شايد آخرين يادداشت:
شايد بعد از ماه‌ها خودم را، زندگی‌ام را، خواسته‌هايم را، دلبستگی‌هايم را بازيافته‌ام. شايد بعد از سال‌ها شوق زندگی را در جان‌ام احساس می‌کنم. دل‌ام نمی‌خواهد سنگ‌ريزه‌های کوچک حتا اندکی از زلالی‌ام را کدر کنند. آسمان‌ام را بی‌ابر می‌خواهم و ماه‌ام را به تمامی... آن‌چه دارم به سختی بازيافته‌ام و اجازه نمی‌دهم احدی آن را بياشوبد.
شايد آن عطر ِ پريده راست می‌گفت، آشيان‌ام را بايد بالاتر از ارتفاع اين مگس‌ها بنا کنم. بالاتر از ارتفاع ِ لاشخورها...
و من گم شدن در بی‌نشان را بار ديگر می‌آزمايم...
گم شدن در بازوان ِ خداوند ِ خدا...

خدا...


 

/ 44 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نی لبک

و يک چيز ديگه : اسم نيروانا و تصوير وبلاگت کمی باهم نمی‌خونن.

نی لبک

يک اشکالی در وبلاگت هست که موقع اومدن صفحه اصلی و بعد هم بخش پيام ها مشکل پيش می‌آد.

نی لبک

از غرغر هام که ناراحت نشدی؟

يکتا

فاطمه ... اين شبها چقدر دلم برای اينجا تنگ می شه ... کم کم ديگه بهانه ای نيست برای اين مجازی ـ دنيا. تو خوبی خواهرکم؟! ... شرجی نفس های آخرش رو کشيد؟! ... بوسه باران گلم ...دعام کن

آرش فرزام صفت

salam man arash farzam sefat am. shoma 16 mehr didar e rahbar daavat shodid. shomare man: 09153613550

اشنا-دختری با دردها و زخم هايی از جنس احتمالا خودت

تو چرا اين همه عالی می نويسی؟ ميخوای آتشی رو که با هزار زحمت زير خاکستر پنهانش کردم شعله ور کنی؟

سايه

سلام خانومي نمی دونی چقدر خوشحالم. اتفاقی از يکی از وبلاگا با سايت قابيل آشنا شدم.بعد همينطور شعرا رو نگاه ميکردم که يهو يه عکس آسنا ديدم.شايد منو نشناسی تو مدرسه دوران دبيرستان با هم بوديم بعد هم دانگاه گیلانبه دليل علاقم به شعر تو جلسات انجمن شعر شرکت می کردم. موفق باشی.

نكته گو

سلام... كجايييييييييييييييييييي! اين دلِ لامذهب! براي نوشته هايت بي تابي مي كند. ايكاش هيچوقت اين وبلاگ را نمي خواندم. آدم دق مي كند. باشه! برو در دستان خدا با سه نقطه ي آخرش! فاني شو ولي همين خدا با سه نقطه اش! گفته: با دوستانت به از اين باش كه هستي. يه خبري، نشانه اي، پيامي.

نكته گو

ناپيدا

سلام. حرفهايتان برايم آشنا بود. گويی از درونم سخن گفتيد. دست حق به همراهتان