روزگارِ آقای O - قسمت بیست و دوم

سپتامبر ۲۰۰۵

O هفته‌ای یک‌بار ترک‌ام می‌کند.  شبیه یک بازی شده. یک دور باطل... حالا فقط برای دیدن آخرش ادامه می‌دهم. می‌خواهم ببینم ته این بازی به کجا می‌رسد. دیگر رفتارش شگفت زده‌ام نمی‌کند. به این منحنی تابع سینوسی عادت کرده‌ام...

  ادامه دارد...

 

/ 6 نظر / 7 بازدید
عبدالله

بیست و دو قسمت رو خوندم .... قشنگ بود انصافا ... اما کاش من هم دلیلی داشتم که بگم چرا دیگه نمیخوام ادامه ی داستانتو بخونم ...

نکته گو

سلام...

طلايی

زخمه این سه تار منو کشت نقره ای...

لی لا - آبی آسمانی

جا ماندم چقدر دختر! اگر آخر اين ماجرا ها بفهمم اين قصه بوده ديگر نمی آيم توی بلاگت... چه ميکنی با ما؟ نفسم ميگيرد بعضی جاهاش... ولی ميفهمم که چرا ديگر نميخواهی اين لرزه ها را که ويرانيش خرابه های بلندی آفريده ... موضوع اين است که تو يک خانه نبودی که خراب شدی شايد، يک برج بودی ... حالا که ريخته شعاع اطرافش از وجودت از دارائيهای شخصيتی و الی اخرش مهيب بوده .. گرد و غبارش نشسته روی آيينه های ديگر... من از شهرک سازی بيشتر خوشم می آيد ميدانی چرا؟ تکانه هايش تخريب درونی بيشتر و بيرونی کمتری دارد دست کم... همدلی هم دارد تازه ... فشار هم آنقدرها زیاد نیست که یا بمانی یا نمانی ...

لی لا - آبی آسمانی

آجر به آجر ! اينجوری که ميگوئی انگار چيزی را از من ميکنند، با قيچی، آن هم کُند...