روزگارِ آقای O - قسمت پنجم

نوامبر ۲۰۰۴

از دست O عصبانی‌ام. سعی می‌کند از دل‌ام در بیاورد. در نمی‌آید لعنتی! خیلی سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم. می‌گوید: چشم‌هایت آشتی نکرده‌اند. چکار کنم آشتی بشوی؟
دارد رانندگی می‌کند. با خودم کلنجار می‌روم. صدایش می‌کنم. با لبخند سمت من برمی‌گردد. محکم زیر گوش‌اش می‌زنم. چشم‌هایش درشت می‌شود. شوکه ‌شده‌ام. انتظار این حرکت را از خودم ندارم. می‌ترسم...
آقای O می‌گوید: آشتی؟
جواب نمی‌دهم. قرمز می‌شود. در سکوت می‌راند. با خودم می‌گویم آن سیلی حق‌ات بود. دل‌ام خنک شد!

  ادامه دارد...

 

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
مژگان

سلام بانوی نقره ای من! این روزها دارمت عجیب. می تونی به این دوستی اعتماد کنی. مطمئن باش. من همون بیت قبلی رو ادامه دادم. تموم شد خبرت می کنم. راستی دارم می خندم... می دونی که چرا... از دست تو. می بوسمت.

نکته گو

سلام... البته پنهان نمی کنم غیر منتظره بود. شوک خوبی هم بود. .