روزگارِ آقای O - قسمت دهم

ژانویه ۲۰۰۵

آقای O می‌گوید: پدرم گفته زودتر اقدام کنم. اینجوری به نفع تو نیست. می‌گویم: حالا که دارم امتحان می‌دهم. یک ماه و نیم بعد هم که کنکور دارم. باشد برای همان قرار قبلی!
می‌گوید: من هم نظرم همین است. اما برای تو...
می‌گویم: فکرش را نکن. دل‌ام نمی‌خواهد برای خاطر این حرف‌ها برنامه‌هایمان را عوض کنیم.

   ادامه دارد...

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
حديث

بايد بگويم به آقای داستانت معتاد شده ام...بعد از ده قسمت ديگر بايد بگويم...

مژگان

ای نارنجی خوشرنگ لعنتی! تقريبا شبيه يک دايره... من در حال روده بر شدن می باشم ولی چونکه... من خيلی دختر مودبی می باشم اصلن هم در حال خنده نمی باشم الان. دارم توی سر و کله خودم می زنم ببينم اون امانتی رو پيدا می کنم يا نه. در ضمن کلی هم برات حرف دارم چون خيلی... بايد در گوشی بهت بگم. برای همين مثل بچه های آدم زنگ می زنم. بذار امانتی رو پيدا کنم که روم بشه زنگت بزنم. خبرش رو بهت می دم در اسرع وقت. روی ماهت رو می بوسم.

یکتا

سلام ... گلاب ها را همه خمره کردن خانم .... گفتند عطر کسی ... م ی آ ی د ...

مهرداد امين هراتی

سلام بوی به روز کردن های دير به دير می آد (زمانه آبستن حوادث است انگار!) خوب زندگيه ديگه

نکته گو

سلام... نمی دونم چرا هر چه داستان جلوتر می ره اضطرابم بیشتر می شه. حالا کو تا مِی 2006 ! همش منتظر یه حادثه ام. نمی دونم. ( راستی! برای این پُست دیروز یه کامنت گذاشتم و فکر می کنم این پرشین بلاگ نفتی! ثبت نکرد.