وین راه را نهایت صورت کجا توان بست. . .

هرچه می‌نویسم پنداری دل‌ام خوش نیست و بیشتر آن‌چه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم نبشتن‌اش بهتر است از نانبشتن‌اش.
ای دوست؛ نه هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند. . . و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحل‌اش به دید نبود و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم، بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست می‌ترسم. و جای ترس است از مکرِ سرنوشت. . .
حقّا و به حرمتِ دوستی که نمی‌دانم این که می‌نویسم راهِ سعادت است که می‌روم یا راهِ شقاوت؟ و حقّا که نمی‌دانم این که نبشتم طاعت است یا معصیت. کاشکی یکبارگی نادانی شدمی، تا از خود خلاصی یافتمی.
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن بغایت. و چون در معاملتِ راهِ خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوالِ عاشقان نویسم هم نشاید، و اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید!
(رساله‌ی عشق/ عین القضات همدانی)

پی‌نوشت:
لب‌هام روی دستِ تو را آرام... لب‌هام روی دستِ تو می‌لغزد
چون شمع‌های روشنِ سوزان‌اند انگشت‌های نازکِ غمگین‌ات. . . (ادامه)

/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
.

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش ...

.

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش ...

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش ...

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش ...

حامد

چسبید خواندن عین القضاه در این خانه... چه قدر واقعا فضای نوشته های تو مرا تسکین می دهد گاهی. گاهی هم مرا به خشم می اورد ... اما ... حس خوبی دارم. حس این که ح های تلخ و شیرین این خانه عجیب راست به نظر می آیند... عجسب چشیده شده به نظر می رسند.... خوب بمانید خانم نیروانا...

یکتا

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ...

غزل پست مدرن

سلام عزیز! گرچه سید مهدی موسوی رفته است گرچه جایش خیلی خالیست ولی شعرهایش را گذاشته وبلاگش منتظر شماست... به دیدن « تنهایی پر هیایویش » بیا و برای خواندن ِ خبر انتشار شماره ی سوم نشریه ی «همین فردا بود» خبر برگزیده شدن وبلاگ غزل پست مدرن در جشن پرشین بلاگ حرف هایی از زبان عشق و شیمبورسکا و لئونارد کوهن و ریچارد براتیگان و گاندی و مایاکوفسکی و عشق و...عشق به دست های تو در آخرین تشنّج هام اعترافت یک ذهن بی خطر یا « همه ی آنچه برای بیشتر ندانستن لازم است» یک عالمه لینک غمگین و چند شعر قدیمی و جدید از سید مهدی موسوی ...

مژگان بانو

دستت درست خاله اییی. در خونه ما همیشه به روی شما بازه نقره ای نازک نارنجی. می دانی که شعرت کولاکه. هنوز کیف می کنم وقت خواندنش هنوز...

مژگان بانو

راحیل به داشتن چنین خاله ی شاعری می افتخارد خاله ای. [ماچ]

سهیل غافل زاده

سلام عزیز مقاله ای مبسوط در باب کتاب "این روزهایم گلوست" پگاه احمدی منتظر خواندن شماست