روز مرگ‌ام نفسی مهلت دیدار بده. . .

برهنه بودم. توی یک گودالِ سردِ عمیق. کسی به آرامی روی تن‌ام گِل می‌پاشید. تو قامت بسته بودی بالای سرم و بر مُرده‌ام نماز می‌خواندی. من انگار زنده بودم. صدای سوره خواندن‌ات می‌آمد. آرام و مطمئن. صدات اندوه نداشت. لرزش نداشت. من انگار زنده بودم و باران می‌بارید. خواستم صدایت بزنم.  دهان‌ام از گِل پُر بود. گلویم از بغض. تن‌ام از ترس. . .
چشم که باز کردم وقت اذان صبح بود.

پی‌نوشت:
حافظ را با صدای تو دوست دارم. دوست‌ات دارم را. شب بخیر را. نام‌ام را. حتا نماز میت را با صدای تو.

/ 12 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میچکا

یک عاشقانه اما کمی نا آرام

ریحان

دیشب یکی بالای سر من نماز می خواند . من سفید پوشیده بودم . با یک سبد سیب توی بغل ام خواب خواب بودم . همه می خندیدند توی خواب توی دلم گریه می کردم

نیروانا خوان

[لبخند][گل]

سید علی شفیعی

سلام ملاقات با مرگ آن هم عاشقانه اش نصیب همه نمی شود ،‌ تجربه ی دوست داشتنی ست اگر ... . بهار باور مرگ است ... باقی بقایتان

یکتا

سلام ...

شاید... کسی باشم!!!

نامش بلند باد...مرگ. عظمتی دارد بی توصیف قدرتی دارد بی رقیب شربتی دارد تلخ ... اما دلی دارم پر از خدا نفسی دارم داغ مانند دل پر سوز تو خدایی دارم در نهایت مهر و ... پس از چه ترسم... از که ترسم... نامت مرگ...بلند باد نامت... شاید... شاید کسی باشم... قامت افراشته تا انتهای تو... ستیز کن تا تورا بستیزم ای مرگ...

ع...

ٍسلام خواهرم... نوشته هایتان تلخ است... ای کاش می‌دانستم چرا؟ بعضی وقتها چنان احساس ضعف می‌کنم که گویی گنجشکی در یک قفس فقط به اندازه خودش.....مدت هاست که نوشته هایتان را می‌خوانم...با خواندن آن چنان دردی در سینه ام می پیچد که توانم را می‌برد.....این روزها من هم دلم پر از غم دوری پری کوچکم است...و باران اشکم سرازیر....ای کاش می‌توانستم دنیا را عوض کنم...ای کاش...