روزگارِ آقای O - قسمت بیست و پنجم

اکتبر ۲۰۰۵

به O می‌گویم دیگر ادامه نمی‌دهم. می‌گویم این کاری است که از مدت‌ها پیش باید می‌کردم... می‌گویم خسته‌ام. O باور نمی‌کند. می‌گویم حال‌ام را بهم می‌زند. می‌گویم باید تمام‌اش کنیم!
O دستپاچه می‌شود. می‌گوید: نمی‌توانی! من هم بارها خواسته‌ام که تمام‌اش کنم ولی نتوانسته‌ام...
می‌گویم: این کار را می‌کنم. از این دور باطل خسته‌ام. می‌دانم هزار بار دیگر می‌روی و برمی‌گردی. می‌گویم: از این آمدن رفتن‌هات، از این منحنی سینوسی لعنتی بیزارم!
O خواهش می‌کند مثل او رفتار نکنم. می‌گوید که طاقت‌اش را ندارد. می‌گویم بیش از یک سال است که حرف از رفتن می‌زنی. هفته‌ای یک بار ترک‌ام می‌کنی. تمام‌اش می‌کنیم. یک‌بار برای همیشه!
O بغض‌آلود می‌گوید: من با تو فرق دارم. من طاقت یک‌روز نامهربانی‌ات را هم ندارم!
می‌گویم: مگر من داشتم؟
می‌گوید: تو پاره‌ی مهربان این ماجرایی. تو «باید» مهربان باشی! من طاقت نامهربانی‌ات را ندارم. حتا برای یک روز...
O می‌گوید که قول می‌دهد همه‌چیز را حل کند.  می‌گوید همه‌چیز را از دل‌ات در می‌آورم. می‌گوید تو «جانان» ِ منی!  می‌گوید به جان‌ام گره‌ خورده‌ای! می‌گوید یکی شده‌ایم. می‌گوید از هم سِوا نیستیم!
O می‌گوید... O می‌گوید... O می‌گوید... O می‌گوید...

 ادامه دارد...

 پی‌نوشت:
و مَن اَرادَنی بسو‌ءٍ فَاَرِدهُ، فَمَنْ کادَنی فَکِدهُ...

 

 

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نکته گو

سلام...

طلايی!

وقتش رسيده است!

سوسن جعفری

هاه ... تلخی گزنده‌ای دارد اين‌ها ... اين‌ها ... تلخ می‌گزند ... و من ... اگر ... می‌شد بگويم سلام ... سلام!

مهرداد

چقدر جالب که پی نوشتتان به متن شايد هم ربطی داشت و من متوجه نمی شوم ... سلام

laleh66

اگه فضولی نباشه بهتره که تمومش کنی!

مجتبی (شاسوسا)

مرد ......هر چه فکر کردم که ميم به فتحه خوانده می شود يا ضمه به نتيجه ای نرسيدم ......اما فرقی نمی کند (مرد مرد) را هر طور بخوانی مردانگی مرده است !!!!!!! و من اراده می کنم که مرد باشم .......شاید هم باید خودم را بکشم اول .......تیزی هست خدمتتون؟؟؟

ميثم

باورم نمي‌شود. يعني هيچ دوستي نداري كه بخواهي لينك بدهي؟ يا شايد با همه قهري!؟ در هر صورت چون از شعرهايت(بخصوص زندگي سگي) خوشم آمد،در وبلاگم لينك مي‌دهم. حداقل يك سر كه مي‌تواني بزني!!!

لی لا

خيلی عجيب است!! خيلی ! آنچه توی آن کامنت بلند نوشتی برايم - ويرانی خانه و بیرون انداختن را من قبلن نوشته امش... ولی هنوز وقتش نشده بود که بزارمشان توی بلاگ... این نوشته ات شاید تحریک کند که آنها زودتر بیایند توی چشمهای عمومی... ولی نوع نگاهت و حتی نوع مثال ات برایم خیلی جالب بود ... تازه فهمیدم چرا محسن ما را شبیه دیده :) – آخی دلم براش تنگ شد - . بله من زیاد عوض شدم... به شدت به سمت برهنگی می روم! قبلن مستقیم آدمها را نگاه نمیکردم... کم حرف میزدم و سخت میگفتم اصلن... حالا وحشی شده ام. به نظر خودم که زن تر شده ام... زن تر از نوع معمولی تر عمومی تر و زنده تر... اما نه خانم تر... سخت تر شده همه چیز از آن وقتهائی که تو مرا دیدی... خیلی سخت تر اما من دچار تخریب آرامی شده ام از شخصیتی که ساختم... شاید دوباره با یک موج بلند ، کس دیگری بشوم... الان خیلی دچار تضادم اما تضاد روشن و خنده داریست. ازش خوشم می آید... میدانم آخرش که با آوار روبرو بشوم دوباره داد میزنم که من همان را میخواهم و شاید دیگر وقتی نباشد...