روزگارِ آقای O - قسمت بیست و هشتم

نوامبر ۲۰۰۵ 

O می‌رود که مشکلات‌اش را حل ‌کند و برگردد. می‌گویم دیگر برای دلتنگی ‌برنگرد. می‌گویم به قدر کافی مایه‌ی رنج‌ام بوده‌ای. می‌گویم عشقی که در آن حرکتی نباشد به هیچ دردی نمی‌خورد. می‌گویم آن‌ جوری که همیشه می‌توانی باشی باش!
می‌پرسد: اگر دل‌ام تنگ شد...
می‌گویم: نه! خواهش می‌کنم! بگذار به نبودن‌ات عادت‌کنم...
می‌دانم توی دل‌اش باور ندارد که مقاومت کنم. او را مدت‌هاست که در خودم مرده یافته‌ام. حالا فقط جنازه‌اش را از زیر آفتاب برمی‌دارم و خاک می‌کنم...
O می‌رود. می‌دانم که برنمی‌گردد.
در دلم رازهایی هست که از بازگفتن‌اش می‌ترسم!

  ادامه دارد...

پی نوشت:
اِلهی کَیْفَ اَدْعوکَ وَ اَنَا اَنَا وَ کَیْفَ اَقْطَعُ رَجائی مِنْکَ وَ اَنْتَ اَنْتَ...

 

 

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
یکتا

و انتَ انتَ الهی اذا لم اسئلکَ فتعطینی فمن ....

نکته گو

سلام... این پی نوشته هات! این پی نوشته هات! این پی نوشته هات... همه طوفانیه و پر از درد و هول.

مژگان

يه تلنگر ديگه: در دلم رازهایی هست که ... در دلت رازهایی هست که... آنکه باید بترسد توی نیستی نقره ای من. هواتو دارم اساسی اساسی.

لی لا - آبی آسمانی

O می‌رود که مشکلات‌اش را حل ‌کند و برگردد؟ آدمها معمولن وقتی ميروند که مشکلاتشان را حل کنند وقتی حل ميکنند ديگر بر نميگردند اغلب اين گونه آدمها از مشکلات است که لذت میبرند. وقتی تمام شد. بايد مشکل ديگری باشد ... مشکلی که نگه اشان دارد... مشکل نداشتن چيزی که خيال ميکنند باقی میماند تا برگردند...

سيد

ديوانه ميشوم با اين پی نوشت هايت .

masoud

و اما آقای o مي تواند نمودي از من شخصي تان باشد و يا يك شخصصي خارجي در هر حال وبلاگ وبلاگ شماست و نوشته ايي در خور تحسين . و نيروانا انگيزه ايي براي سر زدن به شما . چقدر من غرق اين كلمه شده ام آه ببخش كه بي مقدمه آدم وسط . .وبگردي است ديگر قربان شما مسعود

یکتا

فاطمه ... رسيده ايم به سالگرد ... حالا اين روزها حالم روز به روز ... من نقاش خوبی می شوم ... من رنگ می زنم ... ديوار را و خودم را ... صدايم را و حرفهايم را ... من اين روزها ... اتوارگی را دوست تر دارم که بی خانه راحت تر می شود نوشت و نوشت و فرار کرد ... اصلا اين روزها آدم ماندم نيستم فاطمه ام ... من از ميلاد بانوی هم نامت می ترسم ... يک سال می شود که از اين روز می ترسم ... يک سال می شود که از عيد غدير فرار می کنم ... می فهمی ...

سياوش

در عين ياس و نوميدی در آن ميتوان هاله هايی از اميد ديد که نکته اصلی همين است

afrodit

sad rahmat be man ke nesfe mikhastam to vaghean koshtish, fati shushu delesh tangid vasat