خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش. . .

چیزهایی هست که هرگز نخواهم فهمید. مثلن: راستی چرا هر وقت به او فکر می‌کنم جایی درون سینه‌ام، جایی بین جناقِ سینه‌ام می‌سوزد؟ جوری که انگار توی قلب‌ام. . . چیزی شعله می‌کشد!
و این‌که چرا او را با جان‌ام این‌همه دوست‌اش داشته‌ام؟ راستی چرا؟. . .
چشمان‌ام را آرام بر هم می‌گذارم و در لحاف‌ام مثل رویایی گرم فرو می‌روم. راستی چرا من این‌قدر کوچک و شکستنی شده‌ام! دارم مثل یک دانه‌ی درشتِ برف ذره‌ذره آب می‌شوم. از شدت تب دارم ذوب می‌شوم. من خیلی دل‌ام می‌خواهد که در برابر زندگی واقع‌بین باشم ولی الان توی قلب‌ام، درست وسطِ جناقِ سینه‌ام تیر می‌کشد و آن سوز درونی. . .
(شالی به درازای جاده‌ی ابریشم/مهستی شاهرخی)

پی‌نوشت:
کاش می‌شد زبانه‌های توی چشم را هم، مثل آن بغض‌های نطلبیده‌ی لای تارهای مرتعش صدا، یک‌جوری گرفت و خاموش کرد. این روزها شوالیه‌ای تمام وقت‌ام. در میدانی که خودم با خودم. این روزها، قطره‌های ته جامی. . . نه می‌شود از تو مست شد، نه می‌شود در تو گم شد. تنها خمار می‌نشینم و از ته این جام،  قطره‌قطره بو می‌کشم تو را.

/ 6 نظر / 8 بازدید
طاها

هنوز...

شاید... کسی باشم!!!

سلام فاطمه... انتظار کی بسر آید... آیا عاشقان را رسیدنی است به معشوق؟ آیا... دلت بزرگ است ... می دانم که تو تحمل انتظار داری... تحمل فراق داری به امید وصل... اما من که امیدی به وصل ندارم چه؟ روزهای عمرم تاریک و سرد می گذرد... آهنگ وبلاگ تو احساس شاعرانه ای در جانم افکنده اما توان نوشتن از من گرفته... ژس نمی نویسم و افکارم را در خودم زمزمه می کنم تا شاید آنکه در قلب من است بشنود نجوای درون مرا...

سیامک

سلام دوست من !...خوبید؟ ...دیدن و خریدن کتابتان در نمایشگاه سورژریز جالبی بود چون نمی دانستیم که کتاب جدیدی چاپ کرده اید ... هنوز کتاب را نخوانده ام ...ولی بی شک می خوانم به زودی و برایتان می نویسم ... نوشته های جدید تان را خواندم وشادی و عشق برایتان آرزو کردم ... شاد باشید و برقرار

مطهره

فاطمه جان ام... "چیزهایی هست که هرگز نخواهم فهمید"... خوبی خانم ام...دو روز است که رسیده ام به خانه...شاید خدا بخواهد و دیدن گیلان ام این هفته قسمت باشد و بتوانم کتاب ات را پیدا کنم...همه نوشته های ات را دوست دارم بخوانم...تلاش می کنم پیدا کنم..اگر نتوانستم مزاحمت ات می شوم عزیز..