من از تو صبر ندارم. . .

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
درپیرامونِ من
همه چیزی
به هیأتِ او در آمده بود.
آنگاه دانستم
که مرا دیگر
از او گزیر نیست. . .
(آیدا: درخت و خنجر و خاطره/ احمد شاملو)


پی‌نوشت:
تمام کافه‌ها و رستوران‌ها، تمامِ خیابان‌ها، تمام نیمکت‌های سبزِ عزیز، تمامِ کولی‌های پایتخت، تمام دلستر‌هایِ بدمزه‌ی دنیا، تمامِ خاطره‌ها، یادها، اشک‌ها و هق‌هق‌ها، لبخند‌ها، تمامِ حاج قربان‌های دوتار به دست، مجسمه‌های بی‌معنی، کافه نادری، اخم‌هات، دست‌هات، مهربانی‌هات،... همه این روزها خنجرِ تیزی شده‌اند که در فواصلِ زمانی منظم و نامنظم، تا دسته توی قلب‌ام فرو می‌روند.  
بیا. پیش از آن که میانِ این همه خمار و خون و خنجر به خاک بیفتم. . . 

/ 5 نظر / 22 بازدید
مطهره

ای....یعنی تهرون نمی شه دیدت عزیزم... حالا که اینطوره از امروز باید مدام بگم من می خوام برم رشت....اره؟

محمد مهدی نقی پور

سلام...خواندم مطالبتان را...قشنگ بود...شعرهایتان نسبت به قبل خیلی بهتر شده...موفق باشید...در پناه حق