روزگارِ آقای O - قسمت پانزدهم

مارچ ۲۰۰۵

چند ساعتی بیشتر تا تحویل سال نمانده. حواس‌ام نبوده و چراغ مسنجرم را روشن گذاشته‌ام. آقای O سلام می‌کند. مکث می‌کنم. می‌پرسد: خوبی؟
می‌گویم: سلام O. خوب‌ام!
می‌گوید: تا به حال غم ندیده بودم...
می‌گویم: می‌گذرد!
آقای O حرف می‌زند. آقای O بحث‌های قدیمی را پیش می‌کشد. آقای O آزارم می‌دهد. آقای O دارد خفه‌ام می‌کند. از پای میز کامپیوتر بلند می‌شوم. هرگز این‌گونه ملتهب نبوده‌ام. با قدرتی که نمی‌دانم از کجا می‌آید، کتابخانه را واژگون می‌کنم. دست می‌کشم روی میز آرایش و هر چه روی آن است بر زمین می‌ریزم. همه چیز را کف اتاق ریخته‌ام. دیگر نمی‌توانم همه چیز را در دل‌ام پنهان کنم. می‌نشینم و مبهوت کف زمین را نگاه می‌کنم. از خودم می‌ترسم...

       ادامه دارد...

 

/ 3 نظر / 11 بازدید
پیپ قرمز

با تکنيک کاکوفونی در شعر به-روزم. پیپ قرمز

مجتبی (شاسوسا)

من حالم به هم می خورد .....من اعصابم خورد است .... من اول شدم .... من ....من ...من ...من ....آقای ........خانوم...........من من هستم !!!!! باور کنید حالم به هم خورده .........هذیان می گویم ..........بانوی شعر این شهر بارانی من پاک خل شده ام .........اصلا این ها را چرا برای تو می گویم !!! من ......من .........من

لي لا

دقيقن يادمه کدوم مطلب بود. هنوزم گاهی به خاطرش توبيخ ميشم. يه داستانک ديگه هم داشتم تقريبن با همون روال. خيلی هم دوستش دارم اما وضعيت خونه به خاطر اين يکی هم خيلی بهم ريخت... خب من بسته شدم نيروانا! من به خيلی چيزا بسته شدم و همون ها بود که سرکشم ميکرد، جيغ ميزدم داد ميزدم لعنت می فرستادم و هر چی دلم ميخواست به دردناکترين شکل می نوشتم... خسته نشدم ابدن... ما سخت پوست شديم گمانم... همه چيزای قدیمی هنوز سرجاشه چيزهای جديد هم اضافه شدن. چيزائی که ... ديدی تا حالا دل شکار برای شکارچی بسوزه... شايد فهميده شکارچی خيلی گرسنه است. شايد فهميده شکارچی خودشم درد ميکشه از شکار او ولی حياتش به او بسته است... هر دو قربانين... مساله ی ثابت قصه همون درد هست که توی دل هر دو ميمونه... اين حالت برای من يه رابطه ی ۱ به چنده ... تن دادم به شکار بودن يا شکارچی... رام نشدم... هنوزم گاهی مثل يه پلنگ زخمی ناگهان با تمام زخمها بلند ميشوم و نعره میکشم سر لاشخورا اما حقيقت اينه که ضعيف شدم... از اينکه ميفهمی خيلی خوشحالم...