پرسیدی خوب‌ام؟ نه. خوب نیستم. امروز سیزده فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت است و من، هنوز بهار را -حتا از پنجره‌ی اتاق‌ام هم- ندیده‌ام.

 

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
حمید

بهار خنده زد و ارغوان شکفت در پنجره گل داد یاس پیر... بودن به از نبودن است خاصه در بهار بهار همه تویی

نکته گو

سلام رفیق مهربان...چون حُسن عاقبت نه به رندي و زاهدي است/ آن به كه كار خود به عنايت رها كنند.

حسین فخرایی

سلام نمی د انم چرا اینحا امدم اما خیلی ماندم ان هم با لذت... ممنون نیروانا

مرتضي

مگر ما دیدیم فاطمه جان؟ ××××× سالی دیگر هم زود گذشت رخوت ما شاید دو برابر شده است. در سرای دل ما باغچه ای بود شگرف که گلی جز خار جنون نرویید از خاکش. من به سرابی تلخ که از ذهن بهار بیرون است و به رنجی جانکاه که سفیر دوزخی نفرین است خوشنودم، خوشنود. چه تبی دارد مادر مرگ آنگاه که مسیح، آبله پا خاک صلیب خواهد خورد. این بهار ازاندوه زلال صحرا، از سینه پر خون لاله ها در صف مرگ از داس بی رحم خزان، از بهت گل هاشور خورده از شلاق زمستان به پرستوهای مهاجر چه دارد که بگوید. من اما دست به اندام زمان خواهم زد در شب نفرین شده فرداها. تا که تشریح کنم جسد نفرت انگیز بودن را.

محمد

لیست رو خط بزن... اصلا کاغذ رو پاره کن... یه برگه سفید: 1-دیدن بهار از پنجره اتاق 2-آیینه برای یاد آوری خیلی چیزها

مقنی

خوشحال مي شم به من سری بزنید.http://was.blogfa.com/

شوخ خولیو دو لامارکی

امسال بهار هم چیز جدیدی برای ارائه نداشت... لاقل چیزی که از پشت پنجره چشم نواز باشه... زمستون که رفت...بهار کهنه را زوری چپوندن تو این سلول...تا که دورانش سر بشه...

یکتا

...