روزگارِ آقای ‌O - قسمت چهارم

نوامبر ۲۰۰۴

کم‌کم دارم به این دیدارهای هفتگی عادت می‌کنم. حس می‌کنم زندگی‌ام دارد ریتم ملایم‌تری به خودش می‌گیرد. آقای ‌O می‌گوید: از حالا تا جمعه چقدر مانده؟
می‌گویم: تا چشم به‌هم بزنی تمام می‌شود.
می‌گوید: یک سال!!
می‌گویم: ۱۱ ماه!
می‌خندد. پایین گونه‌هایش چال می‌افتد. از اینکه با او زیر یک سقف زندگی کنم تصویر روشنی ندارم. دوست دارم همین‌طور ادامه بدهم. دور، با فاصله، محتاط...
عادت کرده‌ایم به نوشتن. به سه نقطه‌هایی که فقط خودمان می‌دانیم با چه کلماتی پر می‌شوند..
     ادامه دارد...

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
amoo dip

...( فقط خودمان می دانيم با چه کلماتی پر می شوند...) اميدوارم هيچ وقت محتاط تر نشويد البته بجز گاهی اوقات

مانی

سلام فاطمه یک سوال( البته ببخشید که صمیمی اسمتون رو می برم)چرا ما انسانها توی روابط اینقدر ابتدایی و عقب مانده هستیم دقیقا همین احساسات شما را من هم تجره کرده ام توی این مواقع حرفهایی میزنیم کارهایی می کنیم که اصلا ربطی به حسمون نداره تعارفهای الکی حرفهای الکی تر بهترین کاری که بلدیم که خیلیها هم بلد نیستند سکوته

نکته گو

سلام... فک رمی کنم این که نوشتی کم کم! یعنی اوضاع داره کم کم بیخ پیدا می کنه. منتظر می مانیم تا بینیم چی می شه. سعدی علیه الرحمه می گه: تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاگران بُستانیم.

لی لا

برای بودنت ممنونم... ماجرای شما و آقای اُ را خواندم... خوب نوشته بوديد. روان بود و شفاف. ما همديگر را ديده ايم؟ يادم نمی آيد... صورت شما توی آيينه ی چشمهایم نيست الان. حالا کجا مرا ديده ايد؟...

لی لا

برای بودنت ممنونم... ماجرای شما و آقای اُ را خواندم... خوب نوشته بوديد. روان بود و شفاف. ما همديگر را ديده ايم؟ يادم نمی آيد... صورت شما توی آيينه ی چشمهایم نيست الان. حالا کجا مرا ديده ايد؟...

يکتا

کاش می اومدی فاطمه ... فردا ... ۲۵ ام ... کاش می اومدی ...

یکتا

بارون شدم فاطمه ... تمام وقتی که رو به ضريحش ... رو به گنبدش ... تمام مدت ... دعا ... اين عروسک من يه روزی می شه همون شادی حقيقی که بود زمانی ... می شه فاطمه ... امروز برگشتم ...

مريم

O ‌از اينکه يه همچين گلی داره حتمن تو اسمونه