به طاقتی که ندارم. . .

بیست و شش سال مثل داغ مانده روی دل‌ام. روی پیشانی‌ام. روی زندگی‌ام. یک مشت حرف و عکس و خاطره. یک مشت هق‌هق سوخته اینجای گلوم. همه‌ی حرف‌ها را نمی‌شود گفت. نمی‌شود این همه کثافت جمع شده را خالی کرد. لبخند می‌زنم و نمی‌روم. به بالماسکه‌ای که بیست و شش سال. . .


پی‌نوشت:
کاش هر روز هفته تولدت بود. شمع‌ها را روشن کن. من شش ماه دیگر متولد می‌شوم.

 

/ 10 نظر / 30 بازدید
یلدا

سلام به تو که خسته ای...به تو که درمونده شدی و نشستی رو زمین و دیگه نمی تونی بلند شی...سلام غریبه ای که نمیشناسمت ولی احساست عجیب برام آشناست...این بغض و خاره و هق هق و ...سلام...من به روی تو لبخند یزنم...چون میدونم که یه روز می تونی که دوباره بلند شی و به آسمون نگاه کنی...سلام غریبه آشنا

سید علی شفیعی

سلام چه کسی گفته مرگ آزادی ست زیر این خاک که نخوابیدند باقی بقایتان

مطهره

نیروانای من چرا اینقدر تلخ.... امروز دیگر در برابر صفحه سفید دوست داشتنی نیروانا کم اوردم...خالی شدم...

تازه های ادبی

سلام . ╬═╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬═╬ ╬═════════════════╬ ╬...تازه های ادبی به روز شد....╬ ╬═════════════════╬ ╬═╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬╬═╬ . [گل] یاعلی

یکتا

گریه کافی نیست گاهی فاطمه ...

ریحان

پرده زرد رنگ توی میدان فرهنگ . توی همین پل عراق خودمان ... تمام دیشب به تو فکر می کردم .مطمئن بودم که نرفته ای ... ببخش که به خاطر همه ی همه ی ما داری این بیست و شش سال را تحمل می کنی فاطمه جانم

سید علی شفیعی

سلام حالا که دارم می نویسم "من زندان توام یونس" درست کنار دستم نشسته است ،‌ پر از حرف هایی که با نگارنده هم خونند و فریادهایی که برایم غریبه نیست . دیروز به خانه ام آمد ،‌ تا نخوانده بودمش دست بردارم نبود و بعد تمام دیشب را در سطرها و بیت هایش قدم زدم پا به پای نهانی که صبورانه همه ی زبان حالت را تمام این سال ها می شنود ، یقین دارم فاطمه نه می تواند و نه می خواهد که زندان او باشد ،‌ تنها آن ها در همه ی این تصویرها با هم قدم می زنند و تردید ندارم که همه ی این سطرها را با هم نوشته اند . سال ها - شاید بیشتر از 26 شاید هم ... - زمزمه ی همین کلمات مومورم می کند ... . باقی بقایتان

مریم علی اکبری

سلام خانم حق وردیان چند تایی کار از شما در خزه خوانده بودم.از اینکه اینجا را پیدا کردم خوشحالم. از روزگار رفته شکایت؟ نه...انگار چاره ای جز خو کردن نیست.

مطهره

یک دفعه دیدم ریحان چقدر خوب گفت.. یک دفعه دیدم می ترسم هرچیزی در دلم هست برایت بنویسم... یک دفعه دیدم..ریحان خوب حس اش را گفت.. ببخش خانوم...

صراحی

سلام کتابتان را گرفتم اما چرا اینقدر پژمرده اید ؟ ساموئل بکت در جائی گفته است که زندگی مجموعه ای از شکست ها و پیروزیهاست و موفق آنست که پیروزی هایش بیشتر است . لطفا پیروزی هایت را دقیق تر بشمار