چقدر سرخوش‌ام که بعد ِ سه سال دیدم‌ات یکتا. سه سال عمر کمی نیست از دوستی کم سن و سال من و تو. داریم بزرگ می‌شویم یکتا. باور کن!

پی‌نوشت:
پل‌ها و جاده‌ها را
از ياد برده‌ام
اين كه به جايی بروم
دره‌ای را پشت سر بگذارم
و پاييز
از پاهايم بالا آمده و به قلب‌ام رسيده است
اگر بالی داری، بگشا
تو در من خواهی پوسيد...  (رسول یونان)

/ 9 نظر / 5 بازدید
حسن عليشيری

زمانی آن دورها، وقتی هنوز بزرگ نشده بوديم، ترانه های يکدیگر را می خوانديم. خوشحالم که دوباره اينجا را پيدا کردم!

يکتا

سلام ... وای فاطمه چه قدر خوب و ساده بود ديدنت ... انگار نه انگار سه سال گذشته از آن روزهای کوتاه ... چقدر دلم برات تنگ بود پشت همه اين نشدن های ديدنت ... ممنون که دستهات سردی دستهام رو تحمل داشت ... خنديدن های باهات قشنگ بود دختر ... هميشه بخند. خب؟

مهران

سلام چطوری فاطمه؟ شايد پل ها و فاصله ها شايد نمی دونم اما اينجام ــــــــــــــ

فياض خاک

سلام.چه خوب که دوباره مينويسی.مدت ها جز برای شنيدن اين نوا اينجا نيامدم.وبلاگ ها هم مثل آدم هايشان شده اند.گاهی ميمرند و دوباره سر بر می آورند.موفق باشی.

غزل ـ تو

سلام . با کمال احترام لينک شما اضافه شد راستی ! دعوتی به نقد... منتظزت...

شازده

ولی او در من هر روز متولد خواهد شد.دوستی بنام پدر...متبرک باد نام دوست.

يکتا

سلام. عيدت مبارک گلی. خوبی؟