یک شب آتش در نیستانی فتاد. . .

یاد گرفته‌ام تنهایی‌ام را
ماهرانه پشتِ روزنامه‌ای
پنهان کنم،
اما از مهتاب
که بوی شانه‌های تو را می‌دهد
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد.   

(کبریتِ خیس/ عباس صفاری)

پی نوشت:
توی دل‌ام یک اسبِ مست، افسار گسیخته و دیوانه می‌دود، و صدای نفس‌های وحشی‌اش مدام توی سرم هوهو می‌کند. این‌طوری‌هاست که من این‌رِوزها، یکسره سرم گیج می‌رود و چشم‌هام سیاهی. . .
دل‌ام کنسرت ناظری و آتش در نیستان خواست. نیستی.

 

/ 5 نظر / 27 بازدید
خانه ما

هنوز در خاطر شب میرود اندوه من...تنها لبخند خاطرات است که می سازد فردای من...

احسان پرسا

توی دلت یک اسب مست .. می دود نجیب است بگذار بدود نجیب زادگان را قرار نباشد

رضا

کائنات نتوانند شماره کنند...شعف مارا از کامنت شما جای شما بسی خالی بود عمه جان!...به یادت بودیم .. و هم چنان مشتاق دیدار

رضا

کائنات نتوانند شماره کنند...شعف مارا از کامنت شما جای شما بسی خالی بود عمه جان!...به یادت بودیم .. و هم چنان مشتاق دیدار

سمیه

سلام خیلی زیبا بود لذت بردم موفق باشی آمدم ولی نبودی[گل]