بعد از تو این شهر و آدم‌هاش برام به مثابه زندان و زندان‌بان‌هایی دهشت‌بارند. این همه خاکستری را چطور تاب بیاورم وقتی که نیستی...
تب دارم. با خودم هذیان می‌گویم. بی حس‌ام. حتا نای گریستن ندارم. گریه در نیمه‌ی راه متوقف می‌شود. نای سر دادن تا به آخر ندارم...
بی تو اینجا برام شکنجه تدریجی است. از در خانه تا همه‌ی خیابان‌هایی که با تو خندیدم، گریستم، با تو زندگی کردم...

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
مطهره

خواندم نیروانای من... "با تو تمام من تمام می شود"

معصومه قلیپور

سلام دلبند. میخواستم بگم نذار خاگرات ناجور روحت رو خراش بدن. دیدم نمیشه همه خاگرات یا همه لحظات رو پاک کرد.باید ساخت....ونسوخت

لی‌لا -آبی آسمانی

آخ... اونقدر زیادند این کوچه‌ها این درخت‌ها این خانه‌ها این خیابان‌ها این آدم‌ها این مغازه‌ها این رستوران‌ها این اتوبان‌ها این شهرها! که باید بمیرم تا فراموش کنم!

لی‌لا -آبی آسمانی

چشمهات را هم اگر عوض کنی که نبینند! حافظه‌ات را اگر که پاک کنی تا به یاد نیاورد! قلبت را اگر معامله کنی تا فرو نپاشد! باز با روحت کنار نخواهی آمد! آخر او تکه‌ای از وجود توست... خودت را چقدر باید سلاخی کنی تا ...

آیدا

دارم با خودم فکر میکنم من و تو مگه چقدر همدیگه رو می شناسیم!؟ مگه غیر از اینه که من سالها خواننده ’ بی نام و نشان اینجا بودم و تو تازه من رو شناختی!‌ پس چرا هر بار میام اینجا ... یه بغضی گیر میکنه تو گلوم...شاید مال آهنگه و این پست آخر که آدم رو یاد رفته ها می اندازه! رفته هایی که با خودشون بردن همه’ لحظه هایی رو که می شد باشه!و همه’ لحظه هایی رو که بود تبدیل کردن به یه مشت خاطره که فقط اشک رو زنده می کنه..