...تو را دوست دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست. در این دنیا، به هیچ کسی احتیاج ندارم... احساس احتیاج نمی‌کنم و چیزی نمی‌خواهم. عشق من به خاطر آن است که تو شایسته‌ی عشق و محبتی و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می‌دانم و هم‌چنان که خدای را می‌پرستم و عشق می‌ورزم به تو نیز که نماینده‌ی او در زمینی، عشق می‌ورزم و این عشق ورزیدن هم‌چون نفس کشیدن برای من طبیعی است... عشق هدف حیات و محرک زندگی من است  و زیباتر از عشق چیزی ندیده‌ام بالاتر از عشق چیزی نخواسته‌ام. عشق است که مرا به تموج وا می‌دارد و قلب مرا به جوش در می‌آورد. استعدادهای نهفته‌ی مرا ظاهر می‌کند و مرا از خودخواهی و خودبینی می‌راند. دنیای دیگری حس می‌کنم و در عالم وجود محو می‌شوم. احساس لطیف، قلبی حساس و دیده‌ای زیبابین پیدا می‌کنم. لرزش یک برگ، نور یک ستاره‌ی دور، موریانه‌ی کوچک، نسیم ملایم سحر، موج دریا و غروب آفتاب، همه احساس و روح مرا می‌ربایند و از این عالم مرا به دنیای دیگری می‌برند. این‌ها همه و همه از تجلیات عشق است. به خاطر عشق است که فداکاری می‌کنم. به خاطر عشق است که دنیا زیبا می‌شود و زیبایی را می‌پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می‌کنم و او را می‌پرستم و حیات و هستی خود را تقدیم‌اش می‌کنم. می‌دانم که در این دنیا به عده‌ی زیادی محبت کرده‌ام و حتا عشق ورزیده‌ام ولی در جواب بدی دیده‌ام. عشق را به ضعف تعبیر می‌کنند و به‌قول خودشان زرنگی کرده و از محبت سوء‌استفاده می‌نمایند. اما این بی‌خبران نمی‌دانند که بزرگترین ابعاد زندگی را درک نکرده‌اند. نمی‌دانند که زرنگی آن‌ها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست و من قدر خود را بزرگ‌تر از آن می‌دانم محبت خویش را از کسی دریغ کنم. حتا اگر آن کس محبت مرا درک نکند و به خیال خود سوء‌استفاده نماید. من بزرگ‌تر از آن‌ام که به خاطر پاداش محبت کنم یا در ازای عشق تمنایی داشته‌ باشم. من در عشق خود می‌سوزم و لذت می‌برم و این لذت بزرگترین پاداشی هست که ممکن است در جواب عشق من به حساب آید...    (از وصیت نامه‌ی چمران خطاب به امام موسی صدر)

 

پی‌نوشت‌ها:
۱. احساس ِ رقابت، احساس ِ حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت برمی‌دارم. رقیب، یک آزمایش‌گر حقیر بیش‌ْتر نیست. بگذار آن‌چه از دست رفتنی‌است از دست برود. تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید. (نادر ابراهیمی/بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم)
۲. دل‌ام نمی‌خواهد به تخته‌پاره‌ای رها در موج‌ها دل‌بسته باشم. دل‌ام صخره‌های ساحلی امن می‌خواهد. قول می‌دهی دست‌هایت به وقت ِ موج‌های بی‌قراری پناه‌ام شود؟ یا شانه‌هات لحظه‌های بی‌تاب ِ گریستن اطمینان ِ آویختن‌ام باشد؟ دل‌ات آن‌قدر بزرگ هست که تمام من در تو جا بگیرد؟ یا تمام مرا طوری در دل‌ات جا می‌دهی که هیچ جای خالی یا حفره‌ای برای نفوذ نماند؟ من به پیامبری‌ات ایمان آورده‌ام. معجزه هم نمی‌خواهم. تنها قول بده اگر گردن‌ام را پای ایمان‌ات بگذارم، اسماعیل باشم نه گوسفند... اسماعیل‌ات هستم؟ هان؟
۳. و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین...
خدای من توی مشت‌های بسته‌تان را می‌بیند...

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لا- آبی آسمانی

تو پستت حرف ديگران ميشه حرف اصلی برای حرف اصلی پی نوشت ميزاری برای پی نوشت حرف خدا و بعد تو کامنتت با ترجمه ی کامنت ديگری یه پست ميزاری بعد هم از خودتون تشکر میکنید :) حرف خودت از همه شون قشنگتر بود گرچه تو حرف ديگرانو بيشتر از مال خودت دوست داری... اگر از من سوال کردی عرض ميکنم نه خانم شما هاجر باشيد بيتره :)

حسین

سلام.از اين سبک نوشتن تان لذت می برم...پی نوشت ها را می گويم و خصوصا مکالمه های آخر را...قول گرفتن هايتان بسيار زيباست.چه قول های سختی می خواهيد از او.و آن گاه تضمين چه خواهيد خواست.و البته >> آنان که ايمان آوردند آزمايش می گردند و به خود واگذاشته نخواهند شد << شاد و موفق باشيد

نيروانا

برای لی‌لا: چکار کنم از دستت شيطون خانوم؟ ها؟ هی حالا بيا سوتی بگير! مگر نبينمت!

نکته گو

سلام... این نقل و قول ها خیلی طوفانی است. پی نوشت هم همینطور. بالاخره اینکه خوشتر آن باشد که سرِّ دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران. وقتی نمی نویسی انگار با تمام وجودم دوست دارم حرفی بزنی وقتی می نویسی با تمام وجودم گوش می کنم. البته این خدای تو خیلی مرا می ترساند. انگار کارش مچ گیری است. دیگر می ترسم دستهایم را مشت کنم:)) گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.

آيينه

تهنا قول بده که اگر گردنم را پای ايمانت بگذارم اسماعيل باشم نه گوسفند وای فاطمه ی عزيز چقدر عالی می بينی

سعيد کيائی

سلام. ياد داشتی بر يکی از غزل های شما نوشته ام. بی اجازه و حتی گستاخانه. امیدوارم بپذیرید. به اميد حق.

يکتا

سلام دخترک شمالی ... وای فاطمه فکر کن تصورت کنم توی مه و نم نم بارون و هوای جاده ... هوای اينجا اما از ان گرفته های سياه طوفانی است ... تو نپرس چرايش را که خب يک روزی می گويم برايت که ببينی زندگی چقدر برايم تنگ گرفت ... حواست هست اين يکی دو شب دعام کن خانوم خوشگل؟

رضا

رگبار کلمات به صورتت می خورد، چشمانت را می بندی و غرق ... می شوی در دریای دوست و عشق و خدا و دنیا و ابراهیم و اسماعیل و خانه وعنکبوت و مبهوت ... که چه سرّی است پس پشت این کلمات و معلق ... میان رقابت و رفاقت و حقارت ... آن را که خبرشد خبری باز نیامد ...

ليلا

وبلاگ خوبی بود لطفاْ به وبلاگ بالا سر بزنيد.

محمد جواد آسمان

سلام.کجاهايی...؟زياد پيش مياد که يادت بيفتم و دلتنگ شم.هر جا هستی بخندی...