درست شبیه همان کاروانسرای پیر
که زل زده بودیم به چروک‌های صورت‌اش
درهای دل‌ام را
چارتاق باز گذاشته‌ام.
می‌آیند و می‌روند
می‌روند و باز نمی‌گردند. . .

بعد از این
درهای خانه‌ام را
به روی کولی‌ها باز می‌کنم
به روی کولی‌های بی‌قراری چون خودم!
قرار نمی‌گیرم
دیگر کنار خواب های هیچ مردی قرار نمی‌گیرم. . .

فاطمه حق‌وردیان

/ 2 نظر / 26 بازدید
افرا

اولین باری ست ،که به وبلاگت سر میزنم. بیان زیبایی داری و این شعر معرکه ای است.[لبخند]

افرا

اولین باری ست ،که به وبلاگت سر میزنم. بیان زیبایی داری و این شعر معرکه ای است.[لبخند]