روزگارِ آقای O - قسمت بیست و سوم

اکتبر ۲۰۰۵

O از من می‌خواهد وبلاگ‌ام را حذف کنم. O خواهش می‌کند نسخه‌های باقیمانده از کتاب‌ام را دور بریزم. O می‌گوید یک خانم مهندس باکلاس و متشخص ناخن‌هایش را بلند نمی‌کند. O هر هفته از پشت گوشی تلفن به صدای گرفتن ناخن‌هایم گوش می‌کند و کیف می‌کند. O دوست ندارد کار کنم، چون می خواهد همه جوره به او وابسته باشم تا بتواند بر من مسلط باشد. O دل‌اش می‌خواهد در زندگی‌اش نقش یک نردبان را ایفا کنم. O اعتقاد دارد که من باید همه جوره در خدمت اهداف‌اش باشم. O دوست دارد ادامه‌ی تحصیل بدهم. می گوید تحصیلات در بالا رفتن میزان درک و شعور افراد نقش مهمی دارد. شب‌های امتحان آقای O شروع به کالبدشکافی مشکلات‌مان می‌کند. وقتی صدایمان بالا رفت، وقتی که اعصاب‌مان حسابی متشنج شد، با التماس می‌خواهد که امتحان‌ام را خوب بدهم. O می‌گوید من تنبلی‌هایم را پای او می‌نویسم...

O برای اثبات محبت‌ام از من می‌خواهد که با انگشت شست تاول‌زده‌ام (انگشت‌ام ظهر همان روز  با روغن داغ سوخته...)، ده غزل بلند عرفانی از حافظ را برایش SMS بزنم. من گریه می‌کنم. O می‌گوید: دیدی گفتم همه‌ی ادعاهایت بیخودی است!
از O بدم می‌آید اما برای اثبات حماقت‌اش این‌کار را می‌کنم. تاول انگشت‌ام می‌ترکد، دستم از درد بی‌حس می‌شود، اما غزل‌ها را برایش می‌فرستم...
O خوشحال است. O سر از پا نمی‌شناسد. من سکوت کرده‌ام و به حال جفت‌مان اشک می‌ریزم...

   ادامه‌دارد...

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
لی لا - آبی آسمانی

نه مشکل پرشين بلاگ نيست مربوط به Chash دستگاه خودمونه همونطور که تو پست جدید منو نمی بینی :)... آره میدونم چی میگی... این مطلبت بدجوری شببیه اون تعریف هست!!! حالم بد شد... همیشه تو ذهنم تو یه آدم خاص دور از دست رس بودی ... خدا کنه این تو نبوده باشی که اُ به خودش اجازه داده باهاش اینطوری رفتار کنه! دیدی نقیض کامنت قبلم شد! :( نمیدونم دیگه چی میخوام ... اَ زنده است هنوز؟ فقط اینو بگو ....

یکتا

فاطمه ... من حس تنفرم را هم از دست داده ام ... حرفهات رو می خونم و يادم می آد حرفهات رو و بعد نمی دونم ته دلم چرا ازش متنفر نمی شم که می نشينم به حماقتهاش بغض می کنم ... به صبر تو ... فاطمه ...

لی لا

من هميشه گفته ام حقيقت خودش را تحميل ميکند به آدم ... حقيقت هر کجا که باشد می نشيند روی وجود آدم و بس که سنگين است لعنتی تمام استخوانهای آدم را له ميکند ... يک جمله ی جالب از گلستان توی کتاب دره ی جنی اش است که شبيه به همان کليشه ايست که گفتی: در اين چشم انداز بيشتر آدمها قلابی اند. هر جور شباهت ميان آنها و کسان واقعی مايه ی تاسف کسان واقعی بايد باشد ... قصه ی ما هم اينطوريست گاهی

مژگان بانو

کشيک بودم بانوی من. تازه برگشته ام از يک کشيک سراسر علافی بخش چشم. سه مريض داشتم که هيچ کدام را هم من درمان نکردم. کار تخصصی باشد همين می شود. دارم می خوانم... می خوانم و خون خونم را.... به لي لا هم بگو که مرده! همين طور هم هست مگر نه؟

غريبی اشنا

انک يک دم کم دمی کامل بود *** نيست معبود خليل افل بود وانک افل باشدو گه ان واين *** نيست دلبر لا احب الافلين (مولانا)

مريم

جوجو خانومی غصه نخوريا !از يه ساديسميه روانی نميشه بيشتر از اين انتظار داشت...

نکته گو

سلام...بنظر میاد طرف یه عروسک می خواسته که باهاش هر کاری بکنه نه یه آدم که نیمه ی گمشده شه. این عشق نیست عزیزم؛ اسارته، ذلّته، فلاکته. اگه عشق همینه. اگه زندگی اینه. نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه. (دیدم اینجا کامنت نزاشتم داشتم از فضولی می ترکیدم گفتم یه چیزی بنویسم دلم خنک شه)

سعدی

سلام بعد هشت سال یهو یاد نوشته های کوتاه شما در مورد آقای او افتادم هشت سال قبل خونده بودمشون دقیقا هم یاد همین قسمتی که اقای او از پشت تلفن به صدای گرفتن ناخنهاتون گوش میدادو کیف میکرد اومدمو همه قسمتهاشو از اول خوندم هشت سال پیش هیچ تصوری از این o نداشتم برام شبیه یه داستان بود الان ولی هم یه قسمتایی از آقای او رو تو وجود خودم حس میکنم و هم حس میکنم بعضیا رفتار او رو با خود من دارن نمیدونم ولی خیلی دوستش داشتم این مجموعه رو هرجا هستید موفق باشید