یک دیوانه با یک بطری شکسته درون‌ام راه می‌رود و به دیواره‌های وجودم مشت می‌زند. می‌لرزم. از بیخ و بن.
 به مویی هم بند نیستم دیگر. مثل بادبادکی که نخ‌اش را پسرک بازیگوشی رها کرده‌باشد. مرا بگیر و به جایی بند کن. من از این حال اعوجاج و سرگشتی به تنگ آمده‌ام...‌  بادبادک ِ از هم گسیخته‌ای شده‌ام که روی بلندترین شاخه‌ی درخت گیر کرده. ارتفاع ِ این درخت بلندتر از ارتفاع کسی است که نخ را رها کرده. هیچ جرات داری بیایی بالای این درخت و برم داری؟ هیچ می‌توانی استخوان ِ ضربدری ِ شکسته‌ام را ترمیم کنی؟ هیچ می‌توانی کاغذ پاره‌ام را ترمیم کنی؟ برایم از نو گیسوان زنجیری می‌بافی؟

به دل‌ام می‌گویم خوب باش. می‌گویم آرام باش. حرف گوش نمی‌کند دخترک لجبازم. حرف گوش نمی‌کند...

پی‌نوشت۱:
استندبای. تا کی؟ حتا دیگر این را هم از خودم نمی‌پرسم.
پی‌نوشت۲:
يه ديواره
يه ديواره
که پشت‌اش هيچی نداره
تا که ديوارو پوشيدن سيه ابرون
نمیاد ديگه خورشيد از توشون بيرون
يه پرنده است
يه پرنده است
يه پرنده است
يه پرنده است
که از پرواز ِ خود خسته‌است
بن ِ بال‌اش رو بسته‌اند دست ِ ديروزا
نمياد ديگه حتا به يادش فردا...

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد مهدي موسوي

دوم اينكه هرچقدر اول اين ترانه خوب است اين تركيب سيه ابرون!!! خرابكاري مي كند داخل آهنگ سياه شاعرانه مي شود سيه ابر با -ان- جمع مي بندد مي شود ابران!! بعد محاوره اي مي شود -ابرون- بعد براي شاعرانه تر شدن قضيه اضافي مقلوب مي شود!! راستي خوش آمدي دختر مجله به دستت رسيد؟

سيد مهدي موسوي

مجله را هم انشالله تبريز تقديم مي كنم نشد جلسه اي در تهران...

(رضا پارسا)

با: خبرهایی تاااااااااااااااازه از جشنواره سراسری غزل پست مدرن! . . . شماره سوم نشریه ادبی ایرانشهر ۲۰ آذر به دست شما میرسد!!! . . تعرفه معرفی وبلاگ و کتاب شما در نشریه ادبی ایرانشهر اعلام شد. . . . و غزلی متفاو(ط)!! سیگار هم نمی کشم و اینجا، جرمش هزار بار نفهمیدن خاکستری مچاله شده، گنداب/ اران چکه چکه روی گندم به روز شدم...

فضه

به دانشگاه ما هم سر بزنيد. برنامه های فرهنگی خوبی داريم...به خود ما هم سر بزنيد. وقتی آدم اينهمه خسته است گاهی بايد از خودش فاصله بگيرد و درد خودش را فراموش کند. اينهمه تمرکز روی درد تشديدش می کند. روحتان را تکه پاره می کند. سری بزنيد طرف عباس آباد...

فضه

خيليها هستند از شما کوچکتر و پر دردتر و تشنه يک نگاه محبت آميز...خيلی کمکتان را نياز داريم. همين روزها يک معلم نقاشی و طراحی می خواهيم برای يک تکه ماه که له له می زند برای دست مهربانی که مداد دستش بدهد...باورتان می شود آدم سوختن پدر و مادرش را ببیند و باز هم بتواند زنده بماند و زندگی کند و بخندد و عشق نقاشی داشته باشد؟ در اولین فرصت به من زنگ می زنید؟

رضا

الهی فدات بشم.برگشتم.دل يکدله کن...!

سیمرغ

سلام...به عنوان یکی از خوانندگان همیشگی بلاگ شما از بدو تاسیس تا کنون نمی تونم خوشحالی خودم رو از بازگشت دوباره شما ابراز نکنم...مزه ی قلم شما منحصر به فرد و تاثیر گذاره...استوار و سبز بمانید