من دوست دارم‌ات به خدا این‌ها از روی مستی و تب و هذیان نیست
یعنی به قول ِ حضرت مولانا درد ِ مرا به غیر تو درمان نیست

تا نیستی، گل‌ام! به همین وضع است، اندوه ِ من تمام نخواهد شد
این ابری ِ سترون ِ چشمان‌ام دیگر به فکر ِ بارش ِ باران نیست

خالی و تلخ، گنگ و شناور، گیج... این روزهای راکد ِ تکراری
هی گیج می‌خورم... به خدا آقا! این وضع ِ زندگی ِ یک انسان نیست

آخر خدا کجاست؟ نمی‌بیند؟ این‌بار مضمحل شده‌ام انگار
حتا به قدر ِ یک سر ِ سوزن هم در دست‌های خسته‌ام ایمان نیست

فرقی نمی‌کند که کجا باشم، درد ِ من التیام نخواهد یافت
احساس ِ تلخ ِ غربت ِ من دیگر محدود ِ راهِ رشت به تهران نیست

از من نخواه! بدرقه‌ات سخت است... ای ماه ِ من! بدون ِ تو ممکن نیست
وقتی برای دست تکان دادن در دست‌های خسته‌ی من جان نیست

تک شاخه‌ی شکسته نمی‌روید! سخت است تکیه‌گاه ِ خودم باشم
بالابلند! طاقت ِ دلتنگی این روزها برای من آسان نیست

بیست و سه سال مملو ِ از پوچی... ای مهربان بیا و شروع‌ام باش
با بودنت تولد ِ من دیگر تاریخ ِ بیست و پنج‌ام آبان نیست

                                                                                خرداد ۸۵

پی نوشت:
اِلهی ما اَقْرَبَکَ مِنّی و اَبْعَدَنی عَنْکَ...

 

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

وای... نقره ای من... چی کار کردی تو... تک شاخه شکسته نمی رويد... ای مهربان بيا و شروعم باش... وای... محشر می کنی تو وزنای بلند. محشره به خدا. می گم انقدر خنديدم از اون اس ام اس‌ دودی... واسه هر کی می شناختم فرستادم. مواظب نقره ای من که هستی؟

مردی...

سلام شعر خيلی زيبايی بود...وزن سنگينی داشت البته... ممنون اگه سر بزنين... و نطر هم بدين

رضا

هميشه اينجا را دوست داشته ام.شعرهايت را...پانوشت هايت را...آقای oرا که اکنون مانند ميلوشای من معلوم نيست ديگر کجای چه داستانی را بازی ميکنند.برايم عزيزی...باز هم می ايم...

فرشته مهر

روزگاريست می گردن در اين دشتِ بارانی... بارانی سپيد می بارد به سپيدی تنهايی من به سپيدی پيراهنی که در انتظار آرامش من است زير باران خسته گی معنا ندارد بايد رفت رفت تا فراسوی آرامش

خزر

شعرت قشنگ بود...و ناب...بدون تکلف....امروز بعد از خيلی بی شعر گذشتن ها کتابت رو خوندم...تمام تهی احساسمو لبريز کرد...اولين بار که شعراتو خوندم احساس کردم که چه خوب بود اگه بيشتر می شناختمت ولی گذشت و گذشت فراموش شد توی غوغای اين روزمرگی....امروز دوباره دلم تنگ شد برات...دل تنگی منطق بردار نيست....نديدمت هيچ وقت...نشناختمت...ولی دلم تنگ شد...برای کسی که هنوزم لحظه های ناب سراغش ميان... بيست و يک درجه زير صفر تو يخ می زنم...رو به من بايست و شليک کن....با آتش تفنگت گرم خواهم شد....

مجتبی (شاسوسا)

هوووووووم.......الهی ما اقربک منی.....جانا سخن از زبان ما می گويی.......غزل با وزن بلند ......هوم ..........؛تک شاخه شکسته نمی رويد .........؛ اين کار فقط می توانست کار تو باشد ......فوق الغاده بود ...........راستی ........آقای زائيده جوهرتان هم به تارخ بی تاريخی پيوست ...... روگاری گذرانديم به اين آقای تو خالی داستانتان

مهران مهرانفر ( م .واگويه )

سلام ... غزل زيبايی بود ... و زندگی شايد همين باشد ... از زير خيلی از چيزا شونه خالی کردنه مگه نه ؟! ... منم به روزم .... خوشحال می شم در مورد کارام نظر بدين .... موفق باشيد .... به اميد ديدار ....

یکتا

اين وضع زندگي يک انسان ... هست یعنی؟

afrodit

na fati az ina bishtari motmaenam