خواب دیدم دارم از ماه عکس می‌گیرم. یک ماه ِ حسابی گرد و بزرگ. گنده‌ی گنده! پایین‌اش هم خزر بال‌بال می‌زد. عکس را که گرفتم، دریا توی LCD‌ی دوربین هنوز خودش را این‌طرف و آن‌طرف می‌کوبید. به یک یوسف ِ معبر نیازمندیم. با حقوق مکفی!

پی‌نوشت:
چشم که روی هم می‌گذارم، برق چشم‌هات سرم را پر می‌کند. سرم داغ می‌شود. داغ می‌شوم. داغ می‌شوم. می‌روم توی حمام و شیر آب را باز می‌کنم. سرمای آب تا مغز استخوان‌ام می‌رود، اما دل‌ام آرام نمی‌گیرد. آرام ِ من! 
تو ماه ِ شب‌های تیره‌ی منی. یک ماه ِ بزرگ ِ بلند. یک ماه ِ گرد ِ گنده. از همان‌ها که توی خواب... من همان خزر ِ تاریک‌ام. همان خزر ِ دیوانه. همان که زیر ِ عظیم ِ نورت بال می‌زند. بال‌بال می‌زند...

پساپی‌نوشت:
پیداست که حسابی زده به سرم؟ خیلی پیداست؟

/ 10 نظر / 12 بازدید
مهناز یوسفی

سلام به فاطمه حق وردیان...سری بزنی خوشحالم میکنی.

سوسن جعفری

جالب است که همه روز نهم بهمن به روز کرده‌اند ولی کسی به‌م نگفت روزت مبارک. سلام. میتوانی این را تأیید نکنی ...

لی‌لا - آبی‌آسمانی

خيلی معلوم نيست... دريا گاهی که ديوانه هم باشه اغلب اما آرومه و مرموز مثل تو :) ممنون برای اس‌ام‌اس های محبت‌آميزت فاطی نازنين. خيلی آرومم می‌کنه :)

مردی با چشمان گرگ

سلام! مممم به کله ت زده معلوم نيست زياد ولی اون ماه بزرگ اون ماه گرد گنده پيداست اونجا رو نگاه کن آره همونجا

نيروانا خوان

ليلا اكرمي

سلام. در این پست عینک کور می خوانید : خبر هایی مهم در مورد نشریه همین فردا بود خبرهایی مهم در مورد جشنواره غزل پست مدرن یک غزل مثنوی جدید ... منتظر شنیدن صدای پایتان هستم ... خیلی ...

مريم م

موسيقی قبلی را از روی هاست برداشته ای خانومی .. يا مشکل پيدا کرده ؟ .. آخر اجرا نمی شود!

حامد

سلام! آشفته می کند مرا دست نوشت ها برا اندک لحظه ها ... اما انسان خو دارد به آشفتگی... خودش به آشفتگی لبيک ميگويد ... از روز الست ... همين روزها ...شايد همان روز که دنيا ته می کشد.... شما به سرتان نزده! بی خود می شود انسان گاهی... بی خودی... بی زمان است... حس سيالی انسان هاست... جمله ای بود شايد از پاسکال که من عظمت رنج بشر را دوست دارم...................من حرفم نمی ايد... اين ها را هم مزخرف می گويم.. اصلا نمی دانم چرا نمی توانم جلوی خودم را بگيرم.. به هر حال اگر من کاملا خارج از بحث بحث می کنم دست خودم نيست. واژه هام از ذهن ام و ذهن ام از حس ام پيروی نمی کنند.... خود به خود می آيند.. انگار که وحي می شود به من... (البته محتواش رو منظورم نيست...) من کلا نگران انسان ها نمی شوم... قشنگ است اين حريف طلبی انسان ها که گاه تا دم مرگ است.... اين نوشته قشنگ بود اما... نا فهميدنی و گنگ و نرم..