اوست گرفته شهر دل. . .

به ناگاه تو را می‌نامم
و با تو سخن می‌گویم
و به دست‌های خود می‌نگرم
که پر از توست
و در سر تا پای خود
تن تو را حس می‌کنم.
نام تو در سرم می‌پیچد
که رساتر از های و هوی دنیاست
ولی تو را به فراموشی می‌سپارم.
چون باغبانی که
گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد.
زیرا باز به سوی تو خواهم آمد
زیرا به ناگاه تو را خواهم نامید
و با تو سخن خواهم گفت
تا انتهای جهان. . .

جهان از پایان من
شروع می‌شود
و  آ‌ن‌جا که انتهای من است
کوه‌های بلند سر کشیده‌اند
و رودهای خروشان جاری هستند.

و من از پایان جهان شروع می‌شوم
و آن‌جا که کوه‌ها هموار گشته‌اند
و رودها از رفتن باز ایستاده‌اند
آن‌جاست که قلب من
در تهی خود
چون آتشفشانی می‌تپد!   (بیژن جلالی)

 

/ 8 نظر / 26 بازدید
آيدا

سلام نيرواناي عزيز. متاسفانه نتوانستم نمايشگاه بروم. قرار بود اعلام كني كجا ميتوان كتابت را يافت. ممنون مي شوم. پ.ن:اين روزها كه ميگذرد حس مي كنم چقدر دلم براي عاشق بودن تنگ شده است

بنفشه

سلام عزيزم.كتابتو از نمايشگاه خريدم.بهت تبريك ميگم.من هميشه حس شعراتو دوست داشتم.. يكي دو هفته پيش تو تاكسي يكي از شعرات زير لبم بود از پل عراق رد ميشدم يه پرده زده بود:مراسم سالگرد سردار شهيد داوود حق ورديان... شايد اون پرده متعلق به همون مرد آذري بلند قامت شعرهاي تو بود...

سید علی شفیعی

سلام نشانی را درست آمده ام . حالا دیگر تردید ندارم که درست آمده ام وسط خاکریز . پ.ن: این اثر که از بیژن جلالی نوشتید خیلی به نثر نزدیک است . باقی بقایتان

شازده

بعضی ها کتاب چاپ میکنن ولی حتی نمیگن که از کجا میشه تهیه اش کرد.دوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم!

مطهره

مرا حقی از دوستی تو نیست می دانم اما عزیز من ..این روزها که می گذرد خوبی؟

یکتا

اوست گرفته شهر دل ...