81so9l1.jpg

6luad0h.jpg

81zk769.jpg

ای که چون زمستانی 
                     و من دوست دارم‌ات
                                دست‌ات را از من مگیر...
*

پی‌نوشت:
عکس‌ها: برف شب گذشته
*: نزار قبانی


                 

/ 6 نظر / 4 بازدید
مژگان

ای نارنجی سه نقطه! قرار بود تو این برف و یخ بيرون نری... ناسلامتی من حس مادرانه دارم مواظب خودت باش

حامد

اين گونه عجيب گاهی حس ميکنم که روزی می پيوندی با نيروانا... می رسی به نيروانا... چقدر اين نام را اين روزها همه جا می بينم... و گاهی گذر ذهن ام به خانه ات کشيده می شود... اصلا ببين! من که اين ها که می گويی را فهم نمی کنم... بگذار بگوی ام نوشته هايت حسی دارد از کشش و رانش... گاهی عجيب جذب ام ميکند... و از نمايی ديگر تهی می بينمش... حس ام چه می گويد؟ حس می کنم انسان ها لحظه هايی هست در زندکی شان؛ که روی موج های متناوب زندگی بالا و پايين می روند... نرم و گاه تند... نوشته بودی با زندگی عشقبازی کردن... عجيب حس دل نشينی داشت ... حتی سنگينی شهوت مرگ را هم لحظه ای در رگ هام حس کردم... وياد «دردی ست غير مردن آنرا دوا نباشد..» ...

حامد

نمی دانم هنوز در دل شب های درس؛ روی تير ها گيردار و مفصل راه می روی يا نه... نمی دانم آيا اين بار هم درس هات؛ رنگی دارند از معين و نامعين ... يا شايد «دبي» غم را ضرب در مساحت قلبت ميکنی... شايد هم انتگرال می گيری تند و تند و گاهی اين معادلات ظاهرا منطقی هستی را به جواب می رسانی... شايد هم لابلای تنسورهای تنش محو شده باشی... اما ... اگر هنوز همه اين ها را داری... زياد بهش فکر نکن... بگذار تو از ميان شان بگذری... اگر نگاه کنی؛ عمرانی نگاه کنی؛ زندگی هم گاهی معين است و گاهی نا معين... زندگی گاهی سخت است و گاهی نرم... گاهی زير بار يک فنر خم می شويم... و گاهی بريده می شويم ؛ پيچ می خوريم... يا جاری می شويم... به زندگی نگاه کن که لابلای همين فرمول های خيالی دنيای مهندسی عجيب نرم جاری است... و اين فصل سرد برفی را خوب بگذران... هنر انسان ها خوب ماندن در بدترين هاست... در ميان جنگ آن که صلح می کند والاست... گرچه گاهی گريزی از بيرون کشيدن تيغ بران نيست.... وبلاگ خوانی يادم رفته است. اما گاهی که سرک می کشم اين جا؛ حس خوبی دارد...