روزگارِ آقای O - قسمت سیزدهم

فوریه ۲۰۰۵

آقای O داستان بدی نوشته. حال‌ام خوب نیست. جواب SMS اش را نمی‌دهم. زنگ می‌زند. گوشی را برنمی‌دارم. دوباره می‌زند. Reject می‌کنم. باز هم می‌زند. این‌بار برمی‌دارم. حرف می‌زنیم. شبی را به خاطرش می‌آورم که جواب تماس‌هایش را ندادم و گوشی همراه‌ام را خاموش کردم. شبی که آن‌قدر روی ورق‌های کتاب‌اش اشک ریخت که کاغذهایش پلیسه شدند. شبی که گفت بدون من می‌میرد. گفت نمی‌تواند نفس بکشد. که بی من زندگی برایش معنی ندارد...
آقای O می‌گوید بعضی چیزها ذهن‌اش را آزار می‌دهد. می‌گوید نمی‌تواند مرا ببخشد. من خسته‌ام.دلم می‌خواهد فرار کنم. از O، از خودم، از نگاه‌های پرسش‌گر دیگران. می‌دانم چیزی میان ما شکسته که بهبودیافتنی نیست. او دیگر از من نیست. با من نیست. جای خالی‌اش را در جان‌ام احساس می‌کنم.

    ادامه دارد...

 

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
نکته گو

سلام... ماجراها کشش خوبی داره و هر روز تقریباً منتظر پازل بعدی هستم. سوالات زیادی هست ولی نمی خوام عجله بکنم. خیلی رمزیه. اون «بعضی چیزها» چیه که O بخاطر اونها نمی تونه گذشت کنه. یا به قول راوی «چرا به اينجا رسيديم!؟». این چراها توی هاله ای از ابهامه. اصلاً یکی نیست به من بگه چرا من اینقدر فضول و عجولم. اصلاً چرا من همیشه اینقذه نظر می دم؟! (ادامه ندارد؟؟؟)

jamesh kon binim ba

آهوی کوهی

سلام. مدتيه پيگير داستانتون هستم. بعضی قسمتها که از ديد خواننده پنهانشون کرديد سوال برانگيز هستند. و ما بايد با تخيل خودمون پرش کنيم. مثل همين "بعضی چيزها" ! ولی برای من جالب بود و دنبال ادامه اش هستم.