وقتی گفت می‌خواهی زنده‌‌ات کنم، من سال‌ها بود که مرده‌بودم. سال‌ها بود که مرده‌ بودم. سال‌ها بود که درد ِ مردن و عذاب ِ جان‌کندن را فراموش کرده‌بودم. از آخرین‌باری که مرده‌بودم سال‌ها می‌گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ هنوز التیام نیافته‌بودند. دوباره گفت: «می‌خواهی از مرگ بیرون بیارمت؟» من در تردید بین شیرینی زنده‌شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را را می‌کشید بودم، که او با دست‌هاش که از جنس دوست‌داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی ِ زندگی با هراس‌ ِ مرگ در هم آمیخته‌بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت ِ شانه‌هام فراتر می‌رفت. گاه عشق با تمام قوت‌اش بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نفس‌های مرا به شماره می‌انداخت. خیال مردن در تمام ذرات ِ زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می‌‌کردم تا در دست‌ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه‌ای در تنفس معطر و نکهت ِ بهشتی او غرق شوم. هرچه بیش‌تر غرق می‌شدم، زندگی با همه‌ی تار و پودش در من شدیدتر می‌شد. من از این‌همه زندگی ِ شدید به آستان آفتاب پناه می‌بردم و از ترس ِ مرگ می‌گریستم و می‌گریست. مثل دیوانه‌ها به جای این‌که از هم بگریزیم، در هم غرق می‌شدیم و واهمه‌ی مرگ در ما فزونی می‌گرفت و ما اهمیت نمی‌دادیم... (چند روایت ِ معتبر/مصطفی مستور)

‌‌‌سال بدی بود این سال ۱۳۸۵ خورشیدی. من آدم ِ بهاریه نوشتن نیستم. نمی‌دانم سالی که با دست‌های هنوز کبود از جای آنژیوها و خستگی تن و روح به استقبال‌اش بروی سال ِ خوبی می‌شود یا نه. هرچه هست امیدوارم بهتر از این ۸۵ تمام‌نشدنی باشد.

پی‌نوشت:
بهار و هر فصل دیگری را بی‌تو نمی‌خواهم.

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آدمک

عرض سلام و تبريکِ سال نو دارم خدمت دوست عزیز و خوبم، همراه با آرزوی سلامتی و شادمانی حقيقی... برقرار باشی...

ميثم يوسفی

بهار! حتی اگر فقط در تقویم ها بهار باشد، باز از هیچ چیز که بهتر است! می توان به اندازه ی سرخوشی تقویم ها سرخوش بود! روزگارتان نو! سال نو پیشاپیش مبارک!

ميثم يوسفی

بهار! حتی اگر فقط در تقویم ها بهار باشد، باز از هیچ چیز که بهتر است! می توان به اندازه ی سرخوشی تقویم ها سرخوش بود! روزگارتان نو! سال نو پیشاپیش مبارک!

يکتا

گلکم ... تازه برگشتم ... می بخشيم؟! ... فاطمه چرا بی خبرم ازت؟!!! چی شده اين همه دور ازت موندم؟!! ... خوبی گل بانوی من؟! مامان خوبن؟!! ...دلم اونقدر تنگه برای رشت و گلسار و بازار ماهی که ... که ... ببوسمت از دور شايد از نزديک هم بوسيدمت روزی ... عيدت مبارک ... ( گفته بودم اين چند وقت اين چند کتاب مستور را دوباره و دوباره به دوره نشستم؟!! ... )

اليزابت

جانا سخن از حديث ما می گويی .. با پی نوشتت خيلی دلم گرفت. ضمنا سال نو مبارک. به اميد روزهای بهتر

ايلار

سلام به نيروانا. سلام به خانوم اين نوشته ها. نوشته های لابلای خستگی... نوشته های راحت يک زندگی و گاهی زياد پيچيده يک زندگی... بهارت مبارک. می دانی. اينده تصويری از چيزی است که در گذشته در ذهن ات می سازی.... خودت خالق لحظه هات باش... اين را امتحان کن.. اون وقت می بينی حتی اگه مث من نتونی ديگه بدويی يا راحت از جات بلند شی يا وقتی که نتونی توي ماشين بشيتی با همه رنج هايی که دارن کنار سرمستی ادمها چيزی نيستن... بگذريم.. ياد کودکی... اب بی فلسفه می خوردم....بگذريم که همه اين ها نيز بگذرند... شاد باش.. شادی به دوش کشيدن بار هستی است بی غر زدن... افسانه سی زيف کامو... زندگی رنج دوست داشتنی چيزی به اسم بودن و ماندنه... برم ديگه. نمی تونم بيشتر ادامه بدم.

افسانه

مرسی نيروانای عزيز که پاسخمو دادی...اين لينک رو وارد شو http://www.foto.ir/Members/Profile.aspx?ID=1228 هم مشخصات هم بقيه عکس هام هست.. می تونی از بقيه اش هم استفاده کنی...چند وقت ديگه از همين کارهام يه نمايشگاه دارم ... خبرت می کنم بيايی ببينی.... البته نمی دونم ايرانی يا نه؟

ماه می

نيروانای عزيز! سال نو مبارک. اميدوارم با آمدن بهار همه چيزهایی که دوست شان داری نو شوند و بیشتر. شاد باشی و پر از شور زندگی.

سلام سال نو مبارک. تو اين چند وقت هر دفعه اومدم سراغ وبلاگت که غمی به باد بدم با دلتنگی های تو بيشتر غمگينم گشتم. نمی دونم تو ديگه چرا؟اما این رو بدون بقیه هم اگه می فهمیدن اندازه ما دلتنگ می شدن. امیدوارم تو هم عین دیگران بی خیال دنیا بشی در سال جدید. یاد رشتُ یاد شما یاد ... افتادم .قلبم گرفت خداحافظ حداحافظ