از آن روزهای نکبتی است که حوصله عالم و آدم را ندارم. مطلقن به هیچ تلفن و اس‌ام‌اسی جواب نمی‌دهم و از دیروز عصر که از خانه‌ی یار جدانشدنی سال‌های کوفتی دانشگاه گیلان لعنتی برگشته‌ام، در خانه‌ی سپید و خاکستری‌ام هیچ چراغی روشن نیست. مسخره است اما از دیشب تا حالا حتا از تختخواب‌ام بیرون نیامده‌ام و مثل خرس یک‌سره یا خوابیده‌ام یا خاطرات سیلویا خانوم پلات دیوانه‌تر از خودم را خوانده‌ام!
دکتر لازم شده‌ام انگاری. از آن وقت‌هاست که آسمان به زمین بیاید، شانه‌ام را بالا می‌اندازم و سرم را فرو می‌کنم توی بالش و همه چیز را به جهنم حواله می‌دهم!

دوستان و نگرانان ِ همیشه‌گی!
لطفن مدتی دست از سرم بردارید. حوصله‌ی نصیحت و روده‌درازی و مهربانی ندارم. مهربانی‌هایتان را بگذارید برای روز مبادا. به مامان ِ مربوطه هم لطفن خبرگزاری نفرمایید. از ایشان هم  در این مسافت، کاری جز غصه‌خوردن و حرص تناول کردن برنمی‌آید!
ممنون!

پی‌نوشت۱:
دیروز قبل از اینکه بروم توی دِپ، هزاربار فون‌بوک ِ گوشی‌ِ مبارک را بالا و پایین کردم تا شاید روی اسمی نگاه‌ام به شوق بایستد. عصر جمعه‌ی بارانیِ دلگیرِ چرک‌مرده‌ی تهران، دل‌ام هیچ‌کس را نخواست. هیچ‌کس نبود که بی‌قضاوت گوش‌ کند. هیچ‌کس نبود که بتوانم با او خودم باشم. هیچ‌کس نبود که خودش هزار و یک قصه‌ی تلخ نباشد. ترسیدم روی هر شماره که توقف کنم...
پی‌نوشت ۲:
کلاغ‌ها خانه را روی سرشان گذاشته‌اند. در برابر باد گوش می‌دهم و به نفس‌های ظریف نوازنده‌ی فلوت که گمان‌ام یک زن باشد، گوش می‌کنم. دارم تعادل ِ روح‌ام را از دست می‌دهم...
پی‌نوشت ِ مخاطب خاص‌دار:
برایم نوشتید: «من هميشه غم‌های انفجاری شما را می‌خوانم؛ راستی! شادی‌های شما كجايند؟! انگار شادی گمشده است، يا آنكه آن را از شما دزديده‌اند.»
برایتان می‌گویم. من نه شادی را گم کرده‌ام و نه کسی آن را از من دزدیده. ماه‌هاست که خودم را جاگذاشته‌ام و حالا هرچه برمی‌گردم دیگر پیدایم نمی‌کنم...

پس از تحریر:
خیلی غم‌گین‌ام. خیلی. خیلی. خیلی...

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راضيه

هييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی چته؟کجا ميتازونی؟بيا بيرون از زير پتوی تنهاييت...

خوخانف

پس يک فاتحه‌ی ناب محمدی از طرف من و ديگر خدابيامرزها. صد سال اولش يه ذره سخته گلم.

لی‌لا - آبی‌آسمانی

اما من همين الان اسم يه نفر رو ديدم که از ديدن کامنتش تعجب کردم! بعضی ها رو اصلن تجربه نکردی شنيدنشونو که ... خب آدم هميشه قاضی خوبی نيست. به هر حال من بيشتر از خيليها تو رو دست دارم و با بعضيا بخاطر شخص تو دوستم :) اگه دم دستت بودم اون کتابو ميزدم تو سرت.

نكته گو

سلام... شايد بيش از ده بار اين نوشته را خواندم. چه بگويم؟!... اگر خودت رو پيدا كردي! لطفن يه سلام جانانه از طرف من بهش بگو!

آزادی - برابری

دوستان، علی رغم فشارهای امنیتی و بازداشتهای گسترده، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تجمع خود را به مناسبت روز دانشجو (16 آذر) در دانشگاه تهران هرچه با شکوه تر برگزار کردند. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اعلام میدارند که تا آزادی کامل تمامی دانشچویان دستگیر شده از پای نخواهند نشست. برای کسب آخرین اخبار و گزارشها از تجمع روز 3 شنبه و وضعیت دستگیر شدگان، از وبلاگ ما دیدن فرمایید.

سهراب

من هم خیلی غم‌گین‌ام نیروانا ... خیلی. خیلی. خیلی...

يکتا

راحت باش ... اونقدر که خودت بخوای کی باشه يا نباشه ... به جهنم يا به بهشتش هيچ فرقی نمی کنه وقتی « کسی که باید » یی وجود نداره ... بخواب آروم اما بيا بيرون هر وقت فکر کردی وقتشه ... خوب بخوابی گلکم