من هنوز توی این‌همه خیابان
دل‌ام خواسته
دست روی مشکی ِ موهای ِ این‌همه آدم بکشم
که برگردد
خیال کنم تویی!

خیس ِ خیال ِ این بوق ِ لعنتی
که تو در هوای ِ آن نفس می‌کشی...
گردن‌ام را از نفس‌ات می‌دزدم
تو مرا از توی این شعر!

شاعر ِ این شعر
لای ِ سپید ِ پیراهن‌ات مرده
برای خالی ِ این بوق ِ لعنتی
که تو
در هوای آن
نفس می‌کشی!          اسفند ۷۹ تا اردی‌بهشت ۸۵

پی‌نوشت:
صبور باش عزیز من. صبور باش تا من بتوانم کلمه‌ای نو، جمله‌ای نو، فقط برای تو بسازم و بنویسم. تا در برابر تو این‌گونه تهی‌دست و خجلت‌زده نباشم... با وجود این من و تو خوب می‌دانیم که عشق، در قفس ِ واژه‌ها و جمله‌ها نمی‌گنجد مگر آن‌که رنج‌ ِ اسارت و حقارت را احساس کند. عشق، برای آن‌که در کتاب‌های عاشقانه جای بگیرد، بسیار کوچک و کم‌بُنیه می‌شود.‌
عزیز من!
عشق هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.
(چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم/نامه بیست و پنجم/نادر ابراهیمی)

 

 

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نکته گو

سلام... (عشق هنوز از کلام عاشقانه بسی دور است.) از ناگفتنی بودن ِ عشق نوشتی به یاد شعر مولانا در دفتر دوم مثنوی افتادم : چون قلم اندر نوشتن می شتافت/ چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت/ چون سخن در وصف این حالت رسید/ هم قلم بشکست و هم کاغذ درید/ عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت.

حمید

سلام فکر میکنم اسمت فاطمه است. برای نوشتن مقاله ای درباره واژه های اسطوره ای در گوگل جستجو می کردم. وبلاگ شما رادیدم. خواندم . از اشعار شما خوشم آمد. راستش من دانشجوی دوره دکتری ادبیات دانشگاه دوشنبه تاجیکستان هستم. هر چند این جا احساس غربت نمی کنم اما خواندن اشعار هم وطنم به قول معروف روشنم می دارد. دارم مجموعه ای از شاعران جوان را تدوین می کنم . خوشحال می شوم اگر در صورت امکان زندگی نامه و ۵ شعر برتر خود را برایم بفرستید. دیروز به زیارت مقبره رودکی رفته بودم: گفت سلامش را به همه ی شاعران ایران زمین برسانم. بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی روزگار شما خوش باد حمید سیوندی

ما...

سلام .يک شعر خوب . يک عاشقانه آرام . موفق باشيد .

غريبی اشنا

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور هین مشو نومید چون واقف نئی زاسرار غیب هست اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور ای دل ار سیل فنا بیاد هستی برکند چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

کورش زارعی بهجانی

سلام/کار محکمی دارين/شروع خوب و پايان بندی بسيار عالی/یکدست و مناسب/دست مريزاد/به روز باشيد و بهروز/ياعلی انجمن شعر و ادب جهرم کورش زارعی بهجانی

سيد مهدي موسوي

سلام عزيز... با يک شعر جديد منتشر نشده از خودم و خبرهاي مربوط به نمايشگاه کتاب به روزم و منتظرت!

حميدرضا

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

يکتا

خبر دقيق رو بهت می دم ... زمان و مکان ... بهار بی تو تموم نمی شه اين بار فاطمه ...

نيروانا

ميتونی يکم از خودت برام بگی شعرات عالی بود موفق باشی