روزگارِ آقای O - قسمت بیست و ششم

اکتبر ۲۰۰۵

ظاهرن آقای O بار دیگر موضوع ازدواج‌مان را در خانواده مطرح می‌کند. ظاهرن همه چیز دوباره متشنج می‌شود. ظاهرن آقای O دارد همه‌ی سعی‌اش را می‌کند.
توی ماشین از O می‌پرسم: چرا من O؟
O که حالا گردتر و توخالی‌تر شده، با هیجان می‌گوید: چون می‌توانم تو را به هر شکلی که دوست دارم در بیاورم!
به هندسه‌ی متورم‌اش نگاه می‌کنم. آقای O هنوز هم محجوب است و شُر شُر عرق می‌ریزد. می‌پرسم: با مخالفت او چه‌ می‌کنی؟
بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گوید: این قضیه باید در طول زمان حل شود. من عادت دارم مشکلات‌ام را در مدت زمان طولانی خرد کنم!
می‌پرسم: چقدر؟
می‌گوید: یک سال. دو سال. پنج سال... هر چه‌قدر که طول بکشد! (چشمک می‌زند) بالاخره راضی می‌شود...
ابروی چپ‌اش را بالا می‌اندازد و لبخند می‌زند. می‌پرسم: اگر راضی نشد چه؟ اگر به لجاجت‌‌اش ادامه داد؟ آن‌وقت چه‌کار می‌کنی؟
نگاه‌ام می‌کند. دل‌ام برای حقارت‌اش می‌سوزد. می‌دانم یواشکی به دیدن‌ام آمده. می‌دانم از اینجا که برود تا روزی که در خانه‌ی مادرش باشد، حتا جرات تلفن زدن را ندارد. حال‌ام را بهم می‌زند! این مرد کوچک حال‌ام را بهم می‌زند!
پیاده می‌شوم. دنبال‌ام می‌آید...

 ادامه دارد...

 

 

/ 13 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

چرا اين روزا همه چيز انقدر بوی غم ميده...ياد تابستان ۸۳ بخير...

زیتون

سلام نيروانا جون اين قصه‌ی آقای گردالوی توخالی چقدر جالبه! چقدر قلم شيرينی داری. در مورد کامنتت و اينکه هيچ‌جا برات فيلتر نيست. حالا هی بيا و بگو تا اينترنتو چشم بزنی به روی خودت نيار

ميثم

جواب حرف‌هايم را به‌صورت تمام و كمال دريافت كردم. اجازه بدهيد بگويم با شما مخالفم. اما دلايلش طولاني است. در هر صورت لينك‌هايم را پاك نمي‌كنم. از جمله لينك شما را. اگر گاهي سر بزنيد خوشحال مي‌شوم.

مژگان

نقره ای نقره ای نقره ای... بنویس بقیه شو... من میون کلماتش دنبال صدات می گردم وقتی می خوندیشون... دنبال یه حفره خالی می گردم... یه حفره گرد و تو خالی که دیگه هیچی پرش نمی کنه..... بقیه هم منتظرن! اینو از تو سکوت پر پر زدنشون می فهمم ... بیشتر از این منتظرشون نذار پس...

دختر بارانی

سلام..اولين باره که ميام اينجا.اسم وبلاگت منو به اينجا کشوند...اما البته ارتباطی بين مطالب و اسم نيروانا نمی بينم..شايد هم هست اما چون از نوع پست مدرنيسيتيه من درک نمی کنم!!يه چند تا از داستان های آقای o رو خوندم...بايد همشو بخونم تا بيشتر بتونم نظربدم..چيزی که نظرم رو جلب کرد کوتاه بودن هر قسمت و در عين حال کافی بودنش بود...اما چرا o ؟؟؟فکر کنم بايد بيشتر بخونم ..شايد بفهمم...تا بعد موفق باشی

لی لا

پس بگو چرا هی گوشم زنگ ميزد من مطمئن شدم شما منو با دوستم رويا اشتباه گرفتيد... خب من کلن شما رو به خاظر ندارم اما ممکنه از نظر شما ۱۶۵ سانت قد و استخوان بندی درشت، ريزه به نظر برسه ولی واقعن از مژگان تعجب ميکنم چون توی عرض ایشون نصف منه و توی طول هم فکر کنم يا هم قديم يا يک کم کوتاه تر از من باشه... منهای کفشهای پاشنه بلندشا :) والا به خدا من همين شکلی هستم حالا اينجا شايد چون موهام بيشتر بيرون بوده اين شکلی به نظر می رسم ولی تا جائی که يادمه تقريبن همينجوری بد ترکيب هستم :) يه چيز ديگه اينکه مژگان با فرم اداری منو ديده يعنی با مقنعه و موهای کاملن تو... واسه همين شايد اصلن نتونه تطبيق بده ... خانم پاشو بيا کرج ما هم تقريبن نزديک به خونه ی (خودش یا پدری) مژگان هستيم... دو تاتون اصلن بيايد. من و علی و بچه هامون خوشحال ميشيم از ديدنتون :)

طلايی

احوال نقره ای من چه طوره؟ مواظب خودش که هست؟ دلم واست زود زود تنگ می شه... واسه تموم شدن آقای اُ که دیگه نگو... ها! می گم لی لا نی نی داره جدی؟!!!‌ بابا جان نداره! اگه داشت که الان وقت سر خاروندن نداشت. من می بینم دوستامو دیگه... یه دستش شیشه اس. یه دستش مای بی بی... یه دستش فرنی... اون عکسه تزئیینیه گمونم. راستی هی جلوی جمع غبیت منو بکنید ها! یکی هم بیاد ما رو تحویل بگیره

پرهام

پا به پا آمده ام با ا... محجوب یعنی چه؟