برای بوسیدن،
اینبار چشم‌هایم را نمی‌بندم.
می‌ترسم بازشان کنم
غیب شده باشی. . .

فاطمه حق‌وردیان

 

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
سولماز

تو وقف خراباتي ، دخلت مي و خرجت مي زين وقف به هشياران مسپار يكي دانه

اراکده

چه کابوسی!

رها

سلام تمام شعرهای این صفحه رو خوندم بسیار زیبا و اصیل هستند و حس خوبی داشتم اما درد انکارناپذیری توشون حس میشه ...چرا؟ درد را از هر طرف بخوانی درد است! همانطور که عشق آدمو به اوج آسمونا میبره به همون اندازه آدمو پرت هم میکنه! قوی باش...خودتو نباز.... اگه عشقو در دلمون بکاریم نیازی چندانی به همراه نداریم.... آدمها عاشق میشن... آدمها مثل دونه هستند با درد عشق میشکنن... در اعماق فرو میرند... با اشک و آه دونه رشد میکنه... سر از خاک بر میاره... درخت میشه... بثمر میشینه... سرش به آسمون خدا خدا میرسه(هدایت میشه با نور) فاطمه عزیزم امیدوارم اون روز برسه که پرغرور سر از خاک دربیاری دوستت دارم دختر خوب حوا

زهرا

مرا به ياد خواهي آورد آنچنان كه باران غبار را از سنگ قبر كهنه اي شويد تا نام فراموش گشته اي بدرخشد از پس سالها مرا به ياد خواهي آورد دوستت دارم فاطمه جان .نوشته ها و شعرهاي زيبايي داري اميدوارم مرا به ياد بياوري. خواهر بزرگه ي مسينا

بهزاد نژاد احمدی

درود.با اینکه از یه راهی به این راه آمدم ولی گرفت.کاش زوم نمی کردی روی یک تکه از زندگیت .زندگی،زنده...اصلن کاش بیشتر سر می چرخاندی به همه جا.حضور اشیا به ما معنی می دهند.تصورش را بکن جای باشی با کسی که هیچ نباشد .خوب هیچ نمی ماند.ولی زبانت را دوست دارم.چون زبان در ارتباط تنگاتنگ با دیدگاه شاعر است امید ویرود بهتر از این هم بشود.تکانی به خود بدهی و چند پنجره دیگر برای دیدن امتحان کنی خیلی چیز ها خیلی بهتر می شوند.سپاس