آتشی در من است که همه‌ی کوه‌های یخی جهان هم از پس ِ سرد کردن‌اش برنمی‌آید. آتشی که ماه‌هاست دارد ذره ذره و لحظه به لحظه می‌سوزاندم. از این همه تاول روی تاول، انگار بویی از خاکستر شدن نمی‌آید. شده‌ام سیزیف. دچار ِ یک تسلسل ِ زجرآور ِ ابدی...

پی‌نوشت:
اگر  مرا دوست نداشته‌باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم.
مرگ،
نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن.
مرگ،  دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری...     (رسول یونان)

 

/ 9 نظر / 9 بازدید
محمد فرخ طلب

با کمی حرف يک سپيد و يک ترانه کنار در ايستاده ام که بيايی ...

ميلاد

من گمان کردم که آن باد صبا خواهد آورد پيام دل من سوی تو , تنها ترين , اما باز غلت دیدم , که دوباره , که دوباره , که دوباره ... انگار آتشی آورد . سر تا به پا در آتش شدم جانم از عشق تو سوخت چشمم از بوی تو , گریست ...

يکتا

آتشی که تويی ... خود خودت ... به سوزندگی اش نگاه کن ... تمام نمی شود فاطمه ... اما تمام می شود ...

مسيح

سزای دل آتش‌پای شما، سردی نيست.

لی‌لا

اين يه تيکه دوم هم داشت... کوش؟