که آن لالای لولو را نمی‌دانم نمی‌دانم. . .

تمام دیشب توی رختخواب‌ام به پستی که قرار بود امروز اینجا بگذارم فکر می‌کردم. به واژه واژه‌ی آن که از فرط تردی و شیرینی توی دل‌ام آب می‌شدند، پیش از آن که زیر لب زمزمه‌اش بتوانم. . . امروز صبح که بیدار شدم، شوریده‌تر از آن بودم که به نشستن و نوشتن قرارم باشد. گذاشتم برای امشب. که شب‌ها آدم دیگری هستم. دنیای عجیب و آرامی دارم؛ وقتی تا آخرین چراغ‌های شهر  از پشت پنجره‌ام خاموش می‌شوند. . .
اما همیشه زندگی سر دوستی ندارد. یا اگر بی‌انصافی نباشد بگویم هرگز. . .
تمام دیشب عطر تند تو بود. بوی تند شراب. و من جام‌ها را برای مستی موعود، مستی تا به همین زودی برق انداختم. و هر لحظه، هر ثانیه، هر پلک‌ بر هم زدن توی دل‌ام هزار بار سجده کردم به خدا. . .
حالا خسته‌ام. بسیار بسیار خسته‌تر از آن که به این جور واگویه‌ها آرامی بگیرم.
این‌جا را برای همیشه می‌بندم.
برای همیشه‌هایی که دل‌ام می‌خواست بعد از این روال این حوالی باشد.  که نمی‌تواند باشد.
که من دیگر تمام ارزن‌هایم را خرج این زندگی کرده‌ام و حالا توی انبان‌ام حتا مشتی کاه هم نمانده. هیچ‌چیز.
می‌خواستم پاک کنم تمام این‌های باقیمانده را. اما به احترام تمام آن لحظه‌هایی که چشم‌هایم را بستم و تو؛ نشستی در برابرم و من تنها نوشتم که تو بخوانی. تنها تو. گذاشتم به یادگار بماند.
شاید تو یک روز، تو که کلید اینجا و همه‌ی درهای دنیا را داری، خواستی جای من بنویسی. . .

/ 0 نظر / 23 بازدید