در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم. . .

یک جورِ عجیبی از خود بی‌خودم. یک جورِ عجیبی آرام. لَخت. رها. . .
به خطوط آبیِ زیرِ پوست‌ام نگاه کن! من امشب جای خون، شراب به رگ دارم.

پی‌نوشت:
ای همه آرامش از تو
در سر انگشت‌ات چه داری. . .

 

 

/ 6 نظر / 14 بازدید
پری کوچک غمگین...

فاطمه جان... آتش می زنی به جانم... سرانگشتش را ندارم... نیست... هیچ نیست... پایان من هم گمانم نزدیک است یا شاید دور... اما...آری..." در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم... بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم..."

دهلیز

بسیار زیبا و پر معنی مینویسی...لذت بردم...[گل]

سیامک

سلام دوست من !...خوبید؟... مثل همیشه حس صادقانه دلنوشته های تان ستودنی ست...حتی اگر من باور داشته باشم که : (شادی یک رسالت انسانی ست)... شاد باشی و برقرار