دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦

 

از این مرض به حقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد دل ای جان نمی‌رسد به علاج

کاشکی توی جاده می‌مردم. پیش از این راه رشت تا تهران...
قسمت این بود زنده باشم تا مثل یک روح؛ خسته، سرگردان،
توی یک دور باطل از مردن، از تب و رخوت و فراموشی...
دل ِ من؛
عمر ِ من؛
عزیز ِ دل‌ام؛
روزنی نیست توی این زندان
ریشه در ریشه غده‌ای در من، چون درخت ِ تناوری... هر روز
با خودم تندتند می‌گویم؛ کاش دردی شبیه یک سرطان...

¤¤
توی ریکاوِری لب‌ام را سخت روی هم هی فشار می‌دادم
تا مبادا به سهو نام‌ات را... تا مبادا کسی از این جریان...
به ‌خودم قول داده‌بودم که همه‌ی عمر راز ِ من باشی
تو ببخش‌ام اگر که گاهی هم لای آن درد و تب کمی هذیان...
ردّ انگشت‌هات بر مچ‌هام مثل ردهای تیغ می‌سوزد
کاش می‌شد که اشک‌هایم هم مثل خون قطع می‌شد از شریان
همه‌ی شصت و چند قرص‌ام را عوض صورت تو می‌بلعم
ماه ِ زیبای من؛
خداحافظ!
آسمان‌ات رسیده به پایان.

                                     فروردین ۸۶