دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٦

 

-زود باش، یک آرزو کن
-اوم. خب
-راست یا چپ؟
-چپ
-باز هم اشتباه کردی. راست بود  :(
-[مکث ] برای خاطر ِ همین هیچ‌وقت به آرزوهام نمی‌رسم. . .
-برای چی؟
-برای این‌که همیشه اشتباه آرزو می‌کنم.

پی‌نوشت:
یک. یادم رفت این یکی را بگویم. خیلی شب‌ها در حالتی از خواب و بیداری اتفاق می‌افتد. قدیمی‌ها به آن بختک می‌گفتند. یک‌چیزی مثل ِ فلج‌شدن. نه می‌توانی حرکت کنی نه حرف بزنی. هم هوشیاری و هم نیستی. نمی‌دانم. هرچه هست از خوابیدن وقتی که همه خواب‌اند می‌ترسم.

دو. زیر ِ قول‌ام زدم. مثل ِ تو. حالا مساوی شدیم. یک-یک. اما فقط توی نتیجه.

سه. دل‌ام می‌خواهد یکسره بخوابم و نمی‌شود. دل‌ام می‌خواهد بلند شوم و نمی‌شوم. دل‌ام می‌خواهد بنویسم و نمی‌نویسم. جای‌ همه‌ی نخواستن‌ها و نشدن‌ها یکسره کتاب می‌جوم. حتا آن‌ها که سال‌ها پیش‌تر بارها خوانده‌ام. توی این دوره‌کردن‌ها و فلش‌بک‌ها دنبال ِ هیچ‌چیز نمی‌گردم. مثل ِ گربه‌ای که سبیل‌هایش را قیچی کرده‌اند، گیج می‌زنم. مثل ِ درختی که در بهار شاخه‌های پرشکوفه و جوان‌اش را هرس کرده‌باشند. . .

چهار. تقریبن همیشه روی شانه‌هام کوه بوده، اما پشت ِ سرم. . . دل‌ام خیلی وقت‌ها خواسته کوهی، نه، تخته‌سنگی، نه، دست ِ کم دیواری بودی که بی‌ترس ِ فروریختن‌ات، بی‌خیال به تو تکیه کنم. اگرچه من همیشه کوه بوده‌باشم. کوهی سوار ِ بال ِ شانه‌هات.

پنج. گمان‌ام نگفته‌باشم. این‌که مناجات‌های امام سجاد را چه دوست می‌دارم. اما این یکی را. . .  همیشه خواسته‌ام اما. . . قشنگ گفته: خدایا، مکن که ظاهرم از باطن‌ام زیباتر و برون‌ام از درون‌ام بزرگ‌تر باشد.

شش. دریا که با پوزه‌ی سگ نجس نمی‌شود. می‌شود؟

هفت. من تشنه‌ی شنیدن‌ام. در این کویر. حرف بزن. صدایم کن. توی دل‌ات نه. بلند.

 بعد از تحریر:
این‌جای غزل‌ات را خیلی دوست دارم دختر:

دلم گرفته و کم مانده تکه تکه شود
شبیه منطقه‌ای که هنوز مین دارد
دوباره سفره‌ی عید از نبودن تو پر است
قبول نیست؛ مگر انتظار سین دارد؟!