سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥

 

وقتی گفت می‌خواهی زنده‌‌ات کنم، من سال‌ها بود که مرده‌بودم. سال‌ها بود که مرده‌ بودم. سال‌ها بود که درد ِ مردن و عذاب ِ جان‌کندن را فراموش کرده‌بودم. از آخرین‌باری که مرده‌بودم سال‌ها می‌گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ هنوز التیام نیافته‌بودند. دوباره گفت: «می‌خواهی از مرگ بیرون بیارمت؟» من در تردید بین شیرینی زنده‌شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را را می‌کشید بودم، که او با دست‌هاش که از جنس دوست‌داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی ِ زندگی با هراس‌ ِ مرگ در هم آمیخته‌بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت ِ شانه‌هام فراتر می‌رفت. گاه عشق با تمام قوت‌اش بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد و نفس‌های مرا به شماره می‌انداخت. خیال مردن در تمام ذرات ِ زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می‌‌کردم تا در دست‌ها و انگشتان و پیشانی و شاید گیسوان و لحظه‌ای در تنفس معطر و نکهت ِ بهشتی او غرق شوم. هرچه بیش‌تر غرق می‌شدم، زندگی با همه‌ی تار و پودش در من شدیدتر می‌شد. من از این‌همه زندگی ِ شدید به آستان آفتاب پناه می‌بردم و از ترس ِ مرگ می‌گریستم و می‌گریست. مثل دیوانه‌ها به جای این‌که از هم بگریزیم، در هم غرق می‌شدیم و واهمه‌ی مرگ در ما فزونی می‌گرفت و ما اهمیت نمی‌دادیم... (چند روایت ِ معتبر/مصطفی مستور)

‌‌‌سال بدی بود این سال ۱۳۸۵ خورشیدی. من آدم ِ بهاریه نوشتن نیستم. نمی‌دانم سالی که با دست‌های هنوز کبود از جای آنژیوها و خستگی تن و روح به استقبال‌اش بروی سال ِ خوبی می‌شود یا نه. هرچه هست امیدوارم بهتر از این ۸۵ تمام‌نشدنی باشد.

پی‌نوشت:
بهار و هر فصل دیگری را بی‌تو نمی‌خواهم.