|
یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٥ انگشتهایش را که توی تاریکی اتاق آرام لای موهای کوتاهام میکشد، خودم را جمع میکنم. - با رفتنات به هر کجا که بخواهی مخالفتی ندارم. انگیزهی رفتنات آزار دهنده است... (کمی مکث میکند) با فرار کردنات مخالفام... با پاک کردن صورت مساله... اشتباه میکنی. همینکه بالای سرم نشستهای و محاکمهام میکنی، اشتباه میکنی. خودت هم اندازهی من مقصری. تو هم فریب خوردی! تو هم بازی خوردنام را باور نداشتی. دلیل مخالفت تو چیزهای دیگری بود. حتا تو هم با تجربهی ۴۰ سالگیات نتوانستی بوی تعفن ماجرا را بفهمی. همه فریب خوردیم. قصه آن طوری نبود که تعریفمان کردند... - اگر مثل جمعه حالات بد شد، اگر مثل آن تابستان لعنتی بالای ابرویت شکافت... هیچ میفهمی تنهایی یعنی چه؟ آن هم جایی که هیچکس حتا زبانات را... - دست نزن! دستات را پس میکشی و من بیشتر جمع میشوم. هرچه جمع میشوم پراکندگیام جمع نمیشود. امروز توی جاده وقتی ماشین دو سه دور، دور ِ خودش چرخید فهمیدم چیزی دیگر به هیچ چیز وصلام نمیکند. وقتی منفعل و بیتفاوت، من و ماشین و جاده دور خودمان میچرخیدیم و حتا جیغهای کنار گوشم به خودم نمیآورد... نگاههای دریدهی آن دو مرد بود شاید، که از شنزار حاشیه بیرونام کشید. ای لولیان... ای لولیان... یک لولیای دیوانه شد... دیوانه شد... دیوانه شد... دیـــــــــــ.... دریا وقتی عکس ماه روی صورتاش نیفتاده باشد دریا نیست. امروز که زیر آفتاب پاهایم را توی آب گذاشته بودم و سرد نمیشدم، یک چیزی مثل تب، کمی تندتر از وقتهایی که تب میکنم، توی تنام بود. سرد نمیشدم. زل زدهبودم به او که آمدهبود از زیباییهای چمخاله عکس بگیرد، از شیخ زاهد عکس بگیرد، از شیطانکوه عکس بگیرد، از من عکس بگیرد... به همراه خاموشام که با دور ایستادن و سکوتاش، با تنها گذاشتنام بیش از همه درکام میکند اینروزها. این روزهایی که روی سطح آب شناورم. های مادر! هرچه باد به صورتام خورد و آب روی انگشتهای بیجورابام ریخت سردم نشد. دستات را از کبودی روی ساقام بردار و بگو چرا سرد نمیشوم؟ - آب شدی... هیچ میبینی چه به روزمان آوردهای؟ به روزمان خیلی چیزها آوردهاند. نگاه کن! تو تحلیل رفتن تنام را میبینی و من دارم از درون تمام میشوم. خالی میشوم. پوک میشوم. بی خیال میشوم. از صرافت میافتم. از صرافت همهچیز! فرو ریختهام. میخواهم فرار کنم. حتا از دستهای بخشنده و نوازشگرت. دیگر هیچ چیز آرامام نمیکند. تنها در خودم غرق میشوم و میپوسم. پینوشت:
|
|